بسم الله الرّحمن الرّحیمالسّلام علی ابن الزمزم و الصّفا
ای آنکه تویی نتیجه صوم و صلات ، هم مصحف توحیدی و هم حج و زکات
اسلام بود رهین خون تو حسین ، بر خون مقدّست درود و صلوات
پیش نوشت : مطلب مربوط به مقدمات آزاد سازی سوسنگرد در ۲۵ آبان ۱۳۵۹ است.
قبل از محاصره سوسنگرد من و حسن باقری بارها محورهای مختلف را رفته و شناسایی کرده بودیم.آن شب اسماعیل دقایقی به من زنگ زد و گفت : « ما ساختمان سپاه را منفجر کردیم و از شما خداحافظی می کنیم.حلال کنید.عراق بیشتر شهر را گرفته و ما الان مجروحین را داخل مسجد گذاشته ایم و دور و بر مسجد و خانه های اطراف داریم می جنگیم.اگرتوانستی به ما کمک کن ، نتوانستی ما را حلال کن.»
از حاج طاهر [طاهری فر] پرسیدم : « چقدر نیرو داریم ؟» .رفت با آقا سید محمد حجازی صحبت کرد .سیزده نفر نیروی ذخیره در منتظران شهادت (گلف) داشتیم. مانده بودم خدایا چه بکنم ؟ به سمت تپه های گلف به راه افتادم . ساعت یازده شب بود.نشستم یه دعای توسل خواندم. خیلی گریه کردم.خدایا چه غلطی کردم ، چرا من را اینجا آوردی ، چه بکنم . گفتم می روم به حاج طاهر می گویم این ۱۳ نفر را جمع کند و قبل از روشنایی صبح برویم سوسنگرد کمک بچه ها . کار دیگری از ما بر نمی آید . تکلیف ما همین است. در همین لحظات یک مرتبه به ذهنم رسید بیاییم امام جمعه های ایران را توسط فرماندهان سپاه ها از خواب بیدار کنیم ، بگویی وضعیت به چه صورت است. آن موقع در یکی از روستاهای سوسنگرد ، عراقی ها به ۱۲ زن ایرانی تجاوز کرده بودند. بچه ها گزارش آورده بودند.ما ۹ سطر به عنوان تلفنگرام نوشتیم* . بعد آقای حسن باجناق آقای یزدانی را گذاشتیم پای تلفن.شماره گیر تلفن هم انگشتی بود. تا ۳ نیمه شب آن قدر شماره گرفته بود که تمام انگشت هایش درد میکرد.
همه امام جمعه های ایران ، از جمله آقای دستغیب ، آقای طاهری ، آقای اشرفی همه را بیدار کرده بود.صبح ساعت ۶ ، خدا رحمت کند ، آقا رحمان دادمان با شهید ایت الله مدنی از تبریز عازم تهران می شوند.عین تلفنگرام را صبح ساعت ۸ خدمت امام می برند. امام قضایا را که می شنوند بلافاصله به تیمسار [ولی الله] فلاحی و ظهیر نژاد اعلام می کنند که من سوسنگرد را می خواهم.من بعداً شنیدم که امام گفته بودند اگر بشود ، من خودم می آیم آنجا.صبح دیدم همه در به در دنبال ما می گردند تا به اتاق جنگ برویم.خدایا ، ما را مدتی راه نمی دادند ، حالا دنبالمان می گردند ! به اتاق جنگ رفتم . چشمهایم از گریه و توسل سرخ شده بود . بچه ها پرسیدند کجا بودی ؟ . گفتم : « من اینجا توسل می خواندم و گریه می کردم.حتماً آواکس ها عکس گرفته اند ، گفته اند این فرمانده ی عملیات نشسته گریه می کند و مادرش را می خواهد .»
من و شهید باقری به این اتاق رفتیم یعنی من آن قدر متکی به اطلاعات و مجموعه داشته های ذهنی او بودم دیگر برنداشتم مثلا هفت هشت نفر ، یا حتی مسئولین اصلی عملیات را به همراه خودم ببرم.دیدم همه نشسته اند و خود آقای [آیت الله] خامنه ای تشریف دارند.من بغل دست شان نشستم .شهید چمران ، آقای غرضی ، تیمسار فلاحی ، آقای ظهیرنژاد ، آقای سرهنگ قاسمی ، تمام فرماندهان ارتش آنجا جمع شده بودند.آقای ظهیر نژاد وسط اتاق قدم می زد. همه اش در فکر بود. چند دقیقه قدم زد.همه منتظر تصمیم گیری ایشان بودیم. یکمرتبه با صدای بلند داد زد : «رکن ۲»...
ادامه مطلب فردا شب ان شاء الله تعالی
به نقل از شهید داود کریمی - کتاب روایت زندگی حسن باقری - به کوشش آقای سعید علامیان - انتشارات : موسسه شهید حسن باقری - صص ۳۸۳-۳۸۱
*از فرماندهی عملیات خوزستان
به : فرماندهی سپاه مرکزی(تهران) ستاد مرکزی تاریخ :۵۹/۸/۲۳
پیام زیر را فوراً مخابره کنید : سوسنگرد در خطر سقوط است.اقدام جدی از طرف مسئولین نمی شود. فرمانده ارتشی منطقه در شهر نیست. از هر طریق ممکن ، اقدام جدی شود.علی رغم بیش از یک هفته تقاضای نیرو ، هیچ گونه نیروی کمکی به خوزستان نرسیده . تعدا شهداو زخمی ها زیاد است.با توجه به تقاضای نیرو از سوسنگرد ، ما نیرو نداشتیم که بدهیم. اسلحخ سبک و سنگین ،، علی رغم درخواست مکرر ما نرسیده است.هرچه ممکن است مهمات و نیرو ارسال دارید.
منتظر جواب فوری فرمانده عملیات خوزستان -داود کریمی
و صل الله علی الباکین علی الحسین - علیه السّلام
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 20:33 توسط دانشجوی هرز
|
بسم الله الرّحمن الرّحیمالسّلام علی ابن سدرة المنتهی
ای آنکه تویی نتیجه صوم و صلات ، هم مصحف توحیدی و هم حج و زکات
اسلام بود رهین خون تو حسین ، بر خون مقدّست درود و صلوات
له و لورده که نبودم ولی خسته در حال برگشت به منزل. سوار تاکسی شدم. راننده اش با سنی در حدود ۶۰ یک سور زده بود شوماخر و مثل فرمول یک به کسی راه نمی داد. هی از این لاین توی آن یکی لاین . رانندگی ناب ایرانی که هیجان را مهمان شما می کند به بهایی معادل یکی دو کورس.یا گشنه بود و میخواست برسد منزل یا از تایم تیبل (همان جدول زمانی) روزانه اش عقب بود.
توی مسیر رسیدیم به ایستگاه اتوبوسی که خانم سالمندی کمی جلوترش ایستاده بود . آقای راننده بدون راهنما گرفت سمتش که ببیند کجا می رود . خانم با صدا و لهجه ای که حاضرم پنج به دو احتمال بدهم همان کاراکتر اصفهانی برنامه شکرستان بود ، به زحمت گفت : « آقا کوجا میری ؟ دروازه دولت ؟ انقلاب ؟ » . شوماخر هم درآمد که : « هیچ کدوم از اینایی که گفتی نمیرم » و گازش را گرفت . رو کرد به من و خطاب به آن خانم سالمند با لحنی کلافه گفت : « آخه تو چیکار داری من کجا میرم ؟ تو خودت بگو کجا میری؟»
من هم چکاره بیدم ؟! کمی فکر کردم و یکهو دیدم wow ! oh my God .شوماخر حکمت نظری را ترکاند با همین جمله اش . بعضی اوقات ما اسلام را یقه می کنیم که کجا میری ؟ فلان جا رد میشوی ؟ از بهمان ضرر احتراز می کنی ؟ از بیسار منفعت بهره مندمان می کنی؟ اوه اوه ! اسلام دقت کن . اوه اوه اسلام این کار شما به مصلحت نیست ! اوه اوه اسلام حالا بیخیال شو و بده بهش بره ... منتها خودمان به خودمان پنالتی می زنیم. گاومیش را با نعلبکی اشتباه می گیریم . ایستاده ایم لب مسیر که یکی سوارمان کند ، از طرف می پرسیم تو کجا میری ، نمی گوییم : می خواهم بروم این نقطه . چه دردسر ؟ لقمه را سه دور می چرخانیم و آخرش می کنیم توی چشم بغل دستی مان. عاقبتش هم می شود «جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند» و یا «کل حزب بما لدیهم فرحون».
پی نوشت : در خبرها آمده که یک بنده خدایی حرفی زده بود که راننده های محترم تاکسی را بر آشفته کرده. اگر هم این حرف را نمیزد ، همین طوری هم به رانندگان تاکسی ارادت داشته و داریم . کما اینکه مطلب دخلی به دفاع از این قشر عزیز ندارد.
پی نوشت دو : ما خیلی از برنامه های ماهواره را توی تاکسی می بینیم و از این بابت خیلی از رانندگان تاکسی هم متشکریم!
و صلّ الله علی الباکین علی الحسین - علیه السّلام
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت 20:6 توسط دانشجوی هرز
|
بسم الله الرّحمن الرّحیمالسّلام علیک یا وارث آدم صفوة الله
ای آنکه تویی نتیجه صوم و صلات ، هم مصحف توحیدی و هم حج و زکات
اسلام بود رهین خون تو حسین ، بر خون مقدّست درود و صلوات
پیش نوشت : قبل از همکاری با اسکالپل و مقادیری موازی با آن وبلاگ دیگری بود که در آن بیانات سالهای دور و نزدیک حضرت آقا را بصورت منتخب و خلاصه قرار می دادم.بنا داشتم مطالبی که انتخاب می کنم از آفت جوگیری روزمره حزب الله و عشق اللهی ها (که این هفته حرف آقا را در تایید نظریات خودشان در چشم این و آن می کنند و اگر هفته بعد از همان حرفها جویا بشوی ،یادشان نیست که اصل مطلب چه بوده) بدور باشد ، مخاطب را به فکر ببرد ، به دانسته هایش اضافه کند ، گاهی هم به مناسبت ، لبخندی به لب بیاورد.صد البته بدون منظور هم نبوده! می فرمایید خب حالا که چی؟ با توجه به اینکه تا دوباره این وبلاگ بیاید و از نظر سر و شکل و ظاهر شبیه سابق بشود ، دل نویسنده اش آب بشود ، هر از گاهی از این حرکت ها می زنیم. منش و روش و ممشای اسکالپل روزنوشت است که به برکت بدعت پهلوی اول به صورت نیم سوز در آمده ؛ چه نسل اول اسکالپل (جناب دکتر بیضایی) و چه نسل دوم اسکالپل. بویژه اینکه نیست ما هم خیلی از این ژانگولر بازی های اینترنت و نرم افزار و اینها سر در می آوریم ! ، فلذا مرام و قوانین و مقررات وبلاگ ما همان است که بود.گفتنش واجب نبود ، ولی نگفتنش کراهت داشت.این از این.
اما این پست را اگر چه کمی بیشتر از حجم معمول وبلاگنوسی(۸۰ ثانیه) است ولی توصیه می کنم اگر فرصت دارید ، مغبونید اگر از دستش بدهید.. فوق العاده شیرین است. اگر کتاب انسان ۲۵۰ ساله را خوانده باشید ، این گفتار هم از همان جنس است .
***
شعارهاى گورباچف يكى، دو سال رو به اوج بود؛ اما
بعداً ناگهان يك عنصر ديگر به نام يلتسين در كنار گورباچف پيدا شد. نقش يلتسين،
نقش تعيين كننده است. نقش او اين است كه مرتب پا به زمين بكوبد و بگويد كه اين
شعارها فايدهاى ندارد؛ اين شتاب كم است؛ دير شد؛ اصلاحات عقب افتاد! اگر آدم عاقل
مدبّرى بهجاى گورباچف بود، شايد در طول بيست سال مىتوانست آن اصلاحات را بىدغدغه
انجام دهد - همچنان كه اين كار در چين اتفاق افتاد - اما همين مقدار خوددارى و
خويشتندارى را هم از دست گورباچف بيرون كشيد. كار بهجايى رسيد كه گورباچف معاون
خود - يلتسين - را عزل كرد؛ اما رسانههاى امريكايى و غربى نه فقط عزلش نكردند،
بلكه تقويتش كردند!
او حدود يك سال يا
بيشتر، بهعنوان يك چهره برجسته روشنبين اصلاحطلب مغضوب و مظلوم در تبليغات
غربيها و امريكاييها مطرح شد. بعداً انتخابات رياست جمهورى روسيه پيش آمد. مىدانيد
كه ديگر جمهوريها انتخابات جداگانه داشتند. البته انتخابات كه نداشتند؛ بنا شد
انتخابات داشته باشند. يكى از كارهاى گورباچف اين بود كه گفت انتخابات داشته
باشيم. در كشور شوروى، از بعد از دوران تزارها، حتى يك انتخاب هم اتفاق نيفتاده
بود. انتخابات در دوران تزارها هم شبيه انتخابات زمان شاه ما بود. اتفاقاً تاريخ
مشروطيتشان هم - با يك سال اختلاف - دقيقاً منطبق با تاريخ مشروطيت ايران است. در
دوره تزارها مجلس ملى - دوما - يك صورت بود؛ مثل مجلس شوراى ملى ما در دوران رژيم
پهلوى. بعد هم كه كمونيستها سرِ كار آمدند، مجلس، بىمجلس؛ انتخابات، بىانتخابات؛
تمام شد! حال بعد از گذشت هفتاد و سه سال، بناست اولين انتخابات در جمهورى روسيه -
نه همه شوروى - انجام گيرد. كانديدا كيست؟ آقاى يلتسين! با رأى بالايى يلتسين -
يعنى همان عنصر تندرو - رئيس جمهور شد.
از اين جا داستانِ
شيرينى است. از روزى كه يلتسين در ژوئن 1991 - يعنى 24/03/1370 - رئيس جمهور شد،
تا حدود چهارم يا پنجم ديماه كه رسماً شوروى منحل شد، حدود هفت ماه طول كشيد. يعنى
اين چند سال صرف مقدّمات شد. بخشى از مقدّمات بهدست گورباچف، برخى هم وقتى تاريخ
مصرف گورباچف تمام شد، به دست يلتسين انجام شد و برنامه مورد نظر امريكا و غرب، تا
رسيدن يلتسين به قدرت شتاب گرفت. به مجرّد اين كه يلتسين به قدرت رسيد و رئيس
جمهور روسيه و نفر دوم شوروى شد، ابتكار عمل به دست او افتاد. در روز 24/03/1370
يلتسين رئيس جمهور شد و در روز 26/03/1370 - يعنى سه روز بعد - جورج بوش رئيس
جمهور امريكا اعلام كرد كه سه جمهورى بالتيك - لتونى، استونى و ليتوانى - متعلق به
شوروى نيست و شوروى بايستى اين سه جمهورى را رها كند و استقلال آنها را به رسميت
بشناسد؛ اگر به رسميت نشناسد، كمكهايى را كه امريكا قول داده است، قطع خواهد شد.
البته من الان درست يادم نيست كه آيا كمكهايى بود كه در زمان رونالد ريگان قول داده
شده بود، يا در زمان بوش؛ به هرحال به آقاى گورباچف قولِ كمك داده بودند. چندى بعد
يلتسين اعلام كرد كه ما استقلال جمهوريهاى سه گانه را به رسميت مىشناسيم! دو ماه
بعد براى اين كه يلتسين چهرهاش برجستهتر شود، كودتاى معروف مردادماه شوروى اتفاق
افتاد؛ كودتايى كه در همان اوان كاملاً مشكوك به نظر مىآمد.
دوربين تلويزيونهاى
امريكايى - سى.ان.ان و غيره - در مسكو فعّال شدند و روى يلتسين متمركز گرديدند. در
اينجا تلويزيون خودمان تصوير سى.ان.ان را كه پخش مىكرد، ما ديديم كه يلتسين روى
تانك رفته و در ميان مردم شعار مىدهد و مىگويد كه نخير، ما تسليم كودتاچيها نمىشويم!
بعد هم به مجلس رفت، اما كودتاچيها با يلتسين كه دم دستشان در مجلس ملى - دوما -
متحصّن شده بود، هيچ كارى نداشتند و به سراغ او نرفتند؛ ولى به سراغ گورباچف كه در
شبه جزيره كريمه مشغول گذراندن روزهاى تعطيلاتش بود، رفتند و او را دستگير كردند!
يلتسين هم رجزخوانى مىكرد و شعار مىداد! يك جنجال رسانهاى در دنيا بهوجود
آوردند و البته از واقعيت هم چندان خبرى نبود! يك تعداد تانك در خيابانهاى مسكو
ظاهر شدند، اما سه روز هم نبودند؛ بعد از سه روز هم گفتند كه كودتاچيها را درخواب
دستگير كردهاند! نتيجه كودتا اين شد كه يلتسين - كه شخصيت دوم بود - در حقيقت
شخصيت اول شد! در همان اوقات وزير امور خارجه ما سفرى به جمهوريهاى آسياى ميانه
كرد و برگشت. من از ايشان پرسيدم چه خبر؟ ايشان گفت واضح است كه رئيس شوروى يلتسين
است نه گورباچف! در دنيا هم مشخص بود كه قضيه اين گونه است. بعد هم جمهوريها يكىيكى
طالب استقلال شدند. مثلاً اوكراين ادّعا كرد كه مىخواهد مستقل شود. گورباچف
مخالفت مىكرد، اما يلتسين مىگفت ما قبول داريم؛ بناچار بعد از دو، سه روز
گورباچف هم قبول مىكرد! بنابراين مسألهاى درست شد كه گورباچف يا مجبور بود براى
عقب نماندن، خودش را جلو بيندازد و همان شعارها را او هم بدهد؛ يا مجبور بود بعد
از چند روز تبعيت كند؛ چون فشار تبليغات جهانى مجالى نمىگذاشت براى اين كه غير از
آنچه كه يلتسين گفته، شود چيزى گفت.
اين روند از اواخر خردادماه شروع شده بود. به
دنبال آن، كنارهگيرى گورباچف از دبيركلى حزب مطرح شد؛ بعد پيشنهاد انحلال حزب
كمونيست، سپس شكست كمونيزم اعلان شد - همان چيزى كه امريكاييها بسيار از آن كيف مىكردند
- و بعد هم بالاخره شايعه استعفاى گورباچف منتشر شد. در همان زمان طى مصاحبهاى از
گورباچف سؤال شد كه شما استعفا خواهيد كرد يا نه؟ گفت منتظرم وزير امور خارجه
امريكا به مسكو بيايد تا ببينم چه مىشود! وزير امور خارجه امريكا به مسكو آمد و
قبل از آن كه با گورباچف تماس بگيرد، رفت با يلتسين تماس گرفت؛ آن هم در كاخ اصلى
ملاقاتهاى كرملين. معناى كارش اين بود كه گورباچف تمام شد! سه روز بعد هم گورباچف
استعفا كرد و انحلال شوروى اعلام شد! اين طرح موفّق امريكا در شوروى بود. يعنى يك
ابرقدرت را با يك طرح كاملاً هوشمندانه، با صرف مقدارى پول، با خريدن برخى اشخاص و
با بهكار گرفتن رسانههاى تبليغى، توانستند طى يك طرّاحى سه، چهار ساله و يك
نتيجهگيرى شش، هفت ماهه بهكلّى منهدم كنند و از بين ببرند!
بیانات حضرت آقا در دیدار مسئولان و کارگزاران جمهوری اسلامی - ۷۹/۴/۱۹
و صلّ الله علی الباکین علی الحسین - علیه السّلام
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:38 توسط دانشجوی هرز
|
بسم الله الرّحمن الرّحیم
السّلام علی شٍفاه الذّابلات ، سلام بر آن لبان خشکیده
ای ماهی دریا برایت گریه کرده ، پیغمبر و زهرا برایت گریه کرده
ای قصّه مظلومی ات در انجمن ها ، مثل علی در جامعه تنهای تنها
به روایتی هفتم ماه صفر شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام است . جناب شهاب مرادی اینجا مطلب خوبی در این زمینه نوشته اند.
مظلومیت و غربت یک رهبر به نحوی که [حتّی دوستان] بیایند و مٌذل المومنین خطابش کنند ، تنها به تبلیغات و عملیات و روانی دشمن بر نمی گردد. آن کسی که خودش را شیعه می خواند و رگ گردنش بخاطر محبت آل الله بیرون می زند ، این قدر باید حالی اش بشود که آنچه از ذهن او گذشته و او می پندارد صواب است ، لا ریب فیه مورد بررسی امام هم قرار گرفته . اصلاً امام بودن امام به همین پیشرو بودنش است .صد البته این مطلب نافی خیرخواهی و مشورت رساندن به امام و رهبر نیست ولی تعیین تکلیف کردن مسئله دیگری است. امام کل کامل است . منطقاً احاطه جزء بر کل ناشدنی است . خدا نیاورد روزی را که موقعیت و حرف ولی را درک نکنیم و نفهمیم. غربت امام حسن و امام حسین علیهما السّلام بخاطر همین کج فهمی و تندروی و کند روی ها است.وگرنه از دشمن که توقعی نمی رود! جوال دوز را زدیم ، سوزن را هم بزنیم ؟
غیبت و غربت امام زمان علیه السّلام ... بعله آقا !
رو به چشم دل مان منظره ای وا کردی ، تا افق های خدا پنجره ای وا کردی / با ضریحی که نداری گره ای وا کردی ، عقده ای در دلت از خاطره ای وا کردی : کوچه ای تنگ و ... دلی سنگ و ... صدای سیلی ، وای! خون می چکد انگار ز جای سیلی / با همین درد،همین عقده و غم می سازیم ؛تا که یک روز برای تو حرم می سازیم / صحن هایی همه بر عشق قسم می سازیم ، در حرم گریه کنان نوحه و دَم می سازیم : هر دارد سر آن زلف رها بسم الله ، هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله
جناب حسن لطفی
و صلّ الله علی الباکین علی الحسین - علیه السّلام
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 22:45 توسط دانشجوی هرز
|
بسم الله الرّحمن الرّحیم
السّلام علی مرمّل بالدّماء
ای آنکه تویی نتیجه صوم و صلات ، هم مصحف توحیدی و هم حج و زکات
اسلام بود رهین خون تو حسین ، بر خون مقدّست درود و صلوات
اطلاعیه : هنوز نمی دانیم بر اثر اشتباه حذف شده ایم یا بر اثر (؟) هک شده ایم . فلذا اگر هک شده ایم ، یکی بیاید مسئولیتش را بر عهده بگیرد که ببینیم چند چندیم .اگر هم که نه ، پس چی ؟!
و صلّ الله علی الباکین علی الحسین - علیه السّلام
+
نوشته شده در شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 12:47 توسط دانشجوی هرز
|