X
تبلیغات
اسکالپل


به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام

صبح رفته ایم دنبال یک زیدی بگردیم که دکتر معرفی کرده برویم از فلان جا سرنخش را بگیریم . میرویم مترو و می رسیم به فلان جا . داخل فلان جا که می شویم جلوی همان در اول مجموعه چک و خنثی می شویم . قاعدتا" آدمهایی که اینجا می نشینند باید روابط عمومی بالایی داشته باشند . اما خب قرار نیست همه جا قاعده رعایت شود . طرف هیکلی داشت در حد حسین مداحی + جناب شیدا و می توانست دکتر را بگذارد داخل جیب شلوارش و من را هم به عنوان جا سوییچی استفاده کند . البته چهره شیرینی داشت ولی خنده اش را از ما دریغ می کرد . شاید گرون خرید داشت و می خواست به فصلش بدهد بیرون !

گفتیم دنبال آقای ... ٬ برادر شهید ... می گردیم . گفت از اینجا رفته . گفتیم کجا رفته ؟ گفت : قبلن اینجا مسئولیت داشته و الان رفته خونشون . گفتیم شماره تلفنی چیزی ؟ گفت : داریم ولی نمی تونیم بدیم . گفتیم از همکارهای سابقش کسی هست که بتونه ازش نشونی بده ؟ می خواهیم دعوتش کنیم برای فلان برنامه ( البته مهدی بند رو آب داد وگرنه شخصن ترجیح می دادم طرف همچنان توی ابهام بماند . حداقل کدمون لو نمی رفت ) گفت : مریض احواله . جایی نمیره . قبلن هم دعوتش میکردن ٬ نمی رفت . باز هم گفتیم یه شماره ای چیزی نمی تونید به ما بدید ؟ گفت : نه . روزها می خوابه . شبها کار می کنه .

دیدیم افاقه نمی کند . زدیم بیرون . رفتیم کتابفروشی همان فلان جا . یه گشتی بزنیم و ببینیم اینجا چیزی گیرمان می آید . رفتیم تو دیدیم جوانی آنجاست . مهدی یه دوری زد توی مغازه . من هم دو سه تا کتاب برداشتم ( نا سلامتی هفته دفاع مقدس شروع شده . یک تکانی باید می دادیم به خودمان ) . کتاب فتح خون مرتضی آوینی را هم می بریم تا ببینیم کجا به کارمان می آید که با جملاتش طرف مقابل را خرد و خاکشیر کنیم ( خب تصدیق بفرمایید که آثار شهدا برای همین کارها است دیگر وگرنه فرضن که طرف یه چیزی نوشته N سال پیش ٬ به چه در الان من و شما می خورد). از جوان پرس و جویی کردیم . گفت شاید با فلان آقایی که تازه موسسه ای زده در حال همکاری باشد . بروید همینجا شماره آن موسسه را بگیرید . » می آییم بیرون که برویم دوباره پیش آن آقا . به مهدی می گویم: من تو نمی آیم ها. تو خودت برو بپرس . مهدی می گوید من هم نمیروم ٬ خودت برو . به مهدی میگویم اصلن بیا برگردیم . یک وقت دیدی مرا برای ناهار بخورد . تو را هم نگه دارد برای شام .

به دلایلی باید می رفتیم بنیاد شهید . توی راه ساختمان های وزارت نفت را می بینیم . الان دارم فکر می کنم که خون شهید و جانباز و ایثارگر حداقل یک جاهایی از نفت کم نیاورده چون این خون ( مایعی قرمز رنگ که توی بدن موجودات زنده ای نظیر انسان وجود دارد و یه کارهایی انجام می دهد برای بدن ) توانسته بود یک ۸ سالی این مملکت را حفظ کند ولی ۲۰ سال است که نفت دارد از خون شهید مواظبت می کند . خب وزارت نفت و اعوان و انصارش و ملت با تفاضل گل ۱۲+ از شهدا جلو هستند !! به نظر نمی رسد که شهدا و ایثارگران علی رغم جمعیت زیادشان بتوانند این عقب ماندگی را جبران کنند . ای شهید که بر کرانه ی نمیدانم کجا  نشسته ای ٬ برو یک نان بخور ٬ صدتا نان هم صدقه بده که این مملکت نفت داشت که تا الان از تو اثری بماند که ما برویم و بخوانیم و با این اثار در محاجات و کل کل هایمان دهن طرف مقابل پر از خون کنیم.

به مناسبت هفته دفاع مقدس :

دوستان را دعوت کرده بودم ناهار . حاج آقا روح الله ومصطفی هم بودند. مصطفی نوجوان بود. همه دور کرسی نشسته بودیم. مصطفی خوابی دیده بود. هنوز برای پدرش تعریف نکرده بود. دوستانم گفتند « مصطفی خوابت را برای پدرت هم بگو».پدرش را نگاه کرد . اما پدر نگاهش نکرد. گفتند « اجازه بدهید خوابش را بگوید » گفت :«بگو» . مصطفی گفت:« خواب دیدم توی مجلسی نشسته ام که همه فیلسوف ها مثل فارابی و ابن سینا و ملاصدرا و ... نشسته اند . شما که آمدید تو ٬ همه به احترام شما بلند شدند و شما را بردند بالای مجلس نشاندند » حاج آقا روح الله نگاهش کرد. گفت : « تو این خواب را دیده ای » مصطفی گفت « بله » . گفت « بی خود چنین خوابی دیدی »

یادگاران / کتاب روح الله / خانم افسانه وفا / انتشارات روایت فتح

پی نوشت یک : اگه میخواهی بپرسی این خاطره چه ربطی به دفاع مقدس داره ٬ بپرس . من جوابی ندارم بدم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 1:53  توسط اسکالپل  | 

یک. یک هفته‌ای نیستم! یعنی دقیقاً تا سه‌ شنبه آینده. البته جایی نمی‌روم. اما برای یک مصاحبه تقریباً علمی نیاز به مطالعه تمام وقت و کسب آمادگی در این یک هفته دارم. لذا همه برنامه‌های جانبی‌ام از جمله اداره وبلاگ تا یک هفته تعطیل است. نه اینکه وبلاگ بروز نشود! بقول آن "شیر بچه"، حاشا که ما میدان را خالی کنیم. فلذا از فردا شب، سنگر وبلاگ را می‌سپاریم دست دانشجوی هرز عزیز. امید که در حفظ آن کوشا باشد و اگر توانست سه تا خاکریز هم پیشروی کند!

دو. اگر بلاگفا شب جمعه مشکل پیدا نمی‌کرد قرار بود یک پست جنجالی (!) در مورد "روز ملی ایران سبز"!! (همان "روز جهانی قدس" خودمان) بقلم دانشجوی هرز برود روی وبلاگ که نشد. قبلش پیامک زده بود که می‌خواهد چیزی بنویسد که احتمالاً بعدش دعوا بشود! من هم از باب ترغیب و تشویق، یک آیه قرآنی را مورد استفاده ابزاری قرار داده و با پیامک بر او نازل کردم و او هم قرار شد که حقش را ادا کند!! اما بلاگفا آن شب راه نیامد و محضاً لحفظ الوحدة المسلمین، اجازه ثبت پست نداد و به هر جهت بخیر گذشت!

سه. یک سخنرانی از اوباما دانلود کرده‌ بودم و می‌دیدم. وسط حرفهایش خطاب به ما یک جمله‌ای گفت که من یقین کردم اوباما پسر خوبی است. گفت:

We will extend a hand if you are willing to unclench your fist !

چهار. هوس کرده‌ام از این به بعد هر از چند گاهی یک داستان کوتاه در اسکالپل بنویسم و البته این ارتباطی به قصه دانشجوی هرز که دو قسمتش را خوانده‌اید ندارد. چند روز پیش وقتی او اسکالپل را با قصه آپ کرد برایش پیغام گذاشتم و به او خبر دادم که یحتمل در مورد قصه نویسی تله‌پاتی شده! این هوس تحت تأثیر قصه‌خوانی اخیر من است. اخیراً کتاب قصه‌های پسرم را می‌خوانم! (مطالعه که اشکالی ندارد، دارد؟) 

القصه... آنچه در زیر می‌خوانید اولین "داستان کوتاه" اسکالپل است که من آنرا با جرح و تعدیل داستانی از ابوالفضل زرویی نصرآباد (ارتباطی به داستان‌هایی که برای پسرم می‌خوانم ندارد) نوشته‌ام و در اینجا همه اهل اشارت و  ارباب باطن (!) را به خواندن آن دعوت می‌کنم. برای خواندن داستان به ادامه مطلب بروید. (ضمناً این داستان به هیچ وجه سیاسی نیست!)


یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

یک برکه‌ای بود در ولایت غربت، چقدر با صفا. یک مرد دانایی در ولایت غربت بود که هر روز می‌آمد پای برکه و ساعتی نفس تازه می‌کرد. قورباغه‌های برکه عادت قریبی داشتند طوریکه هر وقت کسی می‌آمد کنار برکه شروع می‌کردند با صدای بلند قور قور کردن و این کار را تا رفتن او ادامه می‌دادند. یک روز مرد دانا از سر و صدای قورباغه‌ها خسته شد و نشست با خودش فکر کرد که چکار کند تا از این سر و صدا خلاص شود تا اینکه تصمیم گرفت با آنها گفتمان بکند لذا از یکی‌شان پرسید: برادر! چرا وقتی من برای نفس تازه کردن می‌آیم اینجا اینقدر سر و صدا راه می‌اندازید؟ قورباغه در جواب گفت: ما اینجا کلاس "فن بیان" و "آیین نگارش" و این چیزا داریم! وقتی یکی می‌آید، هنرجوهایمان را جمع می‌کنیم و بعنوان کارآموزی دسته جمعی یک سخنرانی غراء ایراد می‌کنیم! مرد دانا گفت: که اینطور! بعد بلند شد رفت.
فردای آن روز مرد دانا یک حاجی لک‌لک زد زیر بغلش و مثل هر روز آمد کنار برکه نشست که نفس تازه کند. قورباغه‌ها تا چشمشان به حاجی لک‌لک افتاد حساب کار آمد دستشان و آن روز فن بیان را بی‌خیال شدند و مرد دانا با خیال راحت و بدون سر و صدای قورباغه‌ها دمی آرمید و نفس تازه کرد و رفت.
اما بشنوید از روز بعد که مرد دانا باز آمد کنار برکه و مشغول نفس تازه کردن شد که ناگهان یک قورباغه به چه بزرگی (وزن تقریبی: دو کیلو!) پرید پیش پای مرد دانا و گفت: "آهای! هیچ می‌دانی من که هستم؟" مرد دانا که جا خورده بود یک قدم عقب رفت و گفت: "نه از کجا بدانم؟" قورباغه حالت تهاجمی گرفت و گفت: "چطور نمی‌شناسی؟ من استاد فن بیان هستم. اگر مردی یک قدم بیا جلوتر تا به حسابت برسم. ضمناً من روزی دو تا آدم می‌خورم. مواظب باش دست از پا خطا نکنی!"
مرد دانا که جا خورده بود گفت: "ای بابا. حالا که چیزی نشده، اصلاً ما رفتیم." قورباغه‌ راه مرد را سد کرد و گفت: "چی چی را ما رفتیم؟ رفتن از اینجا شرط و شروط دارد. باید برای ما امکانات رفاهی فراهم کنی. فکر کرده‌ای شهر هرت است که بروی لک‌لک بزنی زیر بغلت بیاوری ازش استفاده ابزاری کنی و زهره ما را آب کنی؟ حالا برو به خانه. به هیچ کس هم چیزی نگو. فردا باران می‌آید، پس فردا برف می‌آید و پسون فردا هوا آفتابی می‌شود. همان روز باید این چیزها را برای ما بیاوری: عینک آفتابی و پتو برای آفتاب گرفتن به تعداد 50 عدد، قاشق چنگال آدم خوری یک عدد برای خودم! ، تلویزیون رنگی 29 اینچ، نوشیدنی خنک به مقدار کافی. حالا هر چه زودتر از جلوی چشمم دور شو ولی اگر در روز مقرر نیامدی هر چه دیدی از چشم خودت دیدی."
مرد دانا با ترس و لرز به خانه برگشت و شب تا صبح از ترس خوابش نبرد. روز اول باران آمد، روز دوم برف آمد و روز سوم هوا آفتابی شد (قابل توجه سازمان هواشناسی جهت تقدیر از قورباغه فوق الذکر!) مرد دانا که دید پیشگویی قورباغه به واقعیت پیوسته از ترس آنکه مبادا قورباغه‌هه ‌تهدیدش را عملی کند وسایل سفارشی او را تهیه کرد و برد کنار برکه. قورباغه وسایل را تحویل گرفت و یک لیست جدید داد به مرد دانا و گفت: تا همین فردا باید اینها را تهیه کنی و بیاوری وگرنه می‌آیم جلوی در و همسایه با دندان تکه پاره‌ات می‌کنم."
مرد بیچاره باز با ترس و لرز به خانه برگشت و صبح فردا موارد درخواستی را تهیه کرد و مقداری میوه نوبرانه هم خرید و ضمیمه موارد درخواستی کرد و رفت کنار برکه. قورباغه بعد از اینکه وسایل را تحویل گرفت چشمش افتاد به میوه‌ها. به مرد دانا گفت: "اینها دیگر چیست؟" مرد دانا گفت: "اینها میوه نوبرانه است. آورده‌ام میل بفرمایید."
قورباغه نگاه عاقل اندر سفیهی به مرد دانا انداخت و گفت: "آخه مرد حسابی، من دندان دارم که میوه بخورم؟" مرد دانا گفت: "تو که دندان نداری چطور روزی دو تا آدم می‌خوری و می‌خواستی مرا هم با دندان تکه پاره کنی؟" قورباغه به تته پته افتاد و گفت: "راستش چیز است. دندان که دارم ولی می‌دانی، یعنی فقط مال آدم خوری است!" مرد دانا سری تکان داد و گفت: "که اینطور!" بعد قورباغه را برداشت و انداخت توی کیسه و بردش ولایت جابُلقا و توی یک برکه‌ای که مثل برکه ولایت غربت کلاس فن بیان داشت و حتی سطحش آکادمیک‌ تر (!) از برکه ولایت غربت بود رهایش کرد و برگشت.
کسانی که به ولایت جابُلقا رفته‌اند می‌گویند قورباغه مذکور برای هنرجویان آنجا غیر از فن بیان، کلاس آواز ابوعطا هم گذاشته و گاه خودش با دو دانگ صدایی که دارد ابوعطای جانانه‌ای می‌خواند!
ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که قورباغه‌ای‌ که در جابُلقا کلاس فن بیان داشته باشد ابوعطا هم ممکن است بخواند!! ضمناً آدم قبل از ترسیدن از قورباغه باید مطمئن شود که قورباغه مورد نظر دندان دارد! /  قصه ما به سر رسید غلاغه به خونش نرسید.

پاورقی: جابُلقا یکجای دوری است که در زبان عوام به آن .Washington, DC هم اطلاق می‌شود!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 1:50  توسط اسکالپل  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام ماه رمضان

الوداع ... سخته دیگه . یک ماه یه جور دیگه زندگی کردیم . هی برامون گفتن که چه خبره . عادت کرده بودیم بهت . باورمون نمیشد که باید از هم جدا بشیم . مگه میشد از تو دل کند ( از اون مواردیه که مثال نمیشه زد . خودتون بهترین لذت رو فرض کنید ) انگار که مهمونی تموم شده باشه یه غربت ناجوری به دل می افته . سخته . ادعایی نیست که کامل استفاده کردیم . نه . ولی خب یه جوری بود که دور شدن ازش طاقت فرسا است . انگاری که بگن یکی از بهترین رفیقات رفت سفر و تو ندونی دوباره می بینیش یا نه . ولی چون عید فطر دستور خودته هیچ خیالی نیست . یک پیاله بریز که آتیش خاموش بشه . پیاله ای هم بده برای سه ماه بعد ... حرف اخر هم اینکه ٬ به ما ثابت شده که اینکاره نیستیم . خودت ما رو نگه دار . ما بلد نیستیم . حداقل من یکی که بلد نیستم .

عيد است و آخر گل و ياران در انتظار ٬ ساقي به روي شاه ببين ماه و مي بيار / دل برگرفته بودم از ايام گل ولي ٬ كاري بكرد همت پاكان روزه دار / دل در جهان مبند و به مستي سال كن ٬ از فيض جام و قصه جمشيد كامگار /  جز نقد جان به دست ندارم شراب كو ٬  كان نيز بر كرشمه ساقي كنم نثار / خوش دولتيست خرم و خوش خسروي كريم ٬ يا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار / مي خور به شعر بنده كه زيبي دگر دهد ٬ جام مرصع تو بدين در شاهوار / گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست ٬ از مي كنند روزه گشا طالبان يار / زان جا كه پرده پوشي عفو كريم توست ٬ بر قلب ما ببخش كه نقديست كم عيار / ترسم كه روز حشر عنان بر عنان رود ٬ تسبيح شيخ و خرقه رند شرابخوار / حافظ چو رفت روزه و گل نيز مي‌رود ٬ ناچار باده نوش كه از دست رفت كار

پی نوشت : اینم از منبر آخر . اگر کسی از دست ما ناراحت شد نقداً حلالیت می طلبیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 1:55  توسط اسکالپل  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام

 با اجازه آقاي دكتر ، ميخوام چند كلمه با بچه هايي صحبت كنم كه خيلي نگران هستن :

 آقاجون ، چند دقيقه برو قرآن رو وا كن بخون . ببين چه قوت قلبي ميده بهت . ما خدا رو داريم . اون طرف هيچي نداره . وقتي ميگم هيچي منظورم  نفرات و پول و رسانه كوفت و زهرمار هم هست . اينها هيچي نيست . ميخواي برات قسم جلاله بخورم كه باور كني ؟ اينها همش امتحانه . يه چيزهايي رو هم مي طلبه . صبر . خيلي بايد صبور باشيم . خيلي بايد فكر كنيم . ما هيچي براي از دست دادن نداريم . ما اين دنيا رو قراره بزاريم و بريم . هيچي ازش نمي بريم توي قبر . يه مقدار ديگه صبر كنيد . خدا داره ما رو مي بينه . نمي خوام الان برات روضه بخونم ولي خب ما جلوي چشم كسي هستيم كه حواسش به ما هست . گفته من رو ياري كنيد من هم ياري تون مي كنم . دغدغه داشته باشيد ولي غصه نخوريد . ما خدا رو داريم . ولي اونطرف هيچي نداره . مگه حضرت نوح عليه السلام رو مسخره نمي كردن ؟ مگه حضرت ابراهيم عليه السلام رو پرت نكردن توي آتيش ؟ مگه اون يكي پيامبر خدا رو با اره نصف نكردن ؟ مگه سر حضرت يحيي عليه السلام رو از تن جدا نكردن ؟ مگه حضرت موسي عليه السلام رو اينهمه اذيت نكردن ؟ مگه عزم قتل حضرت عيسي عليه السلام رو نداشتن ؟ مگه اينهمه رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم رو اذيت نكردن . جوري كه فرمود هيچ پيامبري مثل من اذيت نشده ؟ مگه اميرالمؤمنين و ساير ائمه عليهم اسلام رو اذيت نكردن ؟ خب حالا نوبت ما شده . ولي اين رو بدونيم هيچكس اندازه امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف نگران ما نيست . نوبت ما است كه محكم باشيم .

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 1:55  توسط اسکالپل  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام

... پيك حاكم كه عين بلبل شروع كرد به خوندن آيين نامه.، بالا شهري ها ديدن كه نه . اين تو بميري از اون تو بميري ها نيست . اگه بخوان تو بزنن ، يه وقت بخودشون ميان كه ديگه بالا شهري بودن معني نميده .كدهايي كه پيك ميداد دقيق و عجيب بود . جالب اينكه بالاشهري هم مي دونستن پيك منظورش چيه . هر چي پيك موارد بيشتري رو مي خوند ، اينا اخم هاشون بيشتر توي هم ميرفت . بلاخره از كوره در رفتن و گفتن : ببين ! اگه فكر كردي كه ما به اين حرفات گوش مي ديم و مي گيم بفرما ، زدي به كاهدون . آخه توي آدم عادي كه ادعا مي كني از طرف حاكم اومدي ، اونم با اين همه توپ و تشر ، مثلا چه فرقي با افراد معمولي ديگه داري ؟ حاكم اگه قرار بود واسه ي ما بالا شهري دعوتنامه بفرسته ، دعوتنامه و آيين نامه رو ميداد يكي بگه كه يه سرو گردن از بقيه آدما بالاتر باشه . تويي كه ما ديديم مثل بقيه غذا ميخوري و توي كوچه بازار راه ميري و ميگي حاكم چنين گفت و چنان گفت . وانگهي اصلن ميدوني چيه ؟ فرضاً كه نخواهيم به اين بگير و ببند شما عمل كنيم . كيو بايد ببينيم ؟

پيك گفتش : مثل اينكه شما متوجه نيستيد . منم خودم يكي مثل شما . فرقمون اينه كه حاكم به من ماموريت داده كه به شما وعده و وعيدش رو برسونم به گوش شما . حالا ميخواي گوش بگيريد و كيفش رو ببريد . يا اينقدر سر سختي كنيد و موش بدونيد توي كار شهر و جشن كه حاكم بزنه حالتون رو بگيره

يكي از بالا شهري ها كه باد توي كله اش بود گفت : ببينم ! اگه راست ميگي مثلن چطوري و چه موقع حاكم حال ما رو ميخواد بگيره ؟ اصلن اگه راست ميگي بگو همين الان بياد حال ما رو بگيره . البته اگه اينايي كه تو ميگي راست و درست باشه وگرنه كه برو پي كارت بابا !

پيك حاكم جواب داد : كي و چطوري و از كجاش رو من نميدونم ولي اين رو ميدونم كه اگه مهلت تموم بشه و با زبون خوش نياييد اونوقت كه وقتش برسه غلط كردم و نمي دونستم و نشد و وقت نكردم و نداشتم و نرسيدم و نتونستم و اينا فايده اي نداره . كما اينكه سري هاي قبل از شما جاهاي ديگه از اين بازي ها در آوردن ولي الان ازشون خونه ها و كوچه هاي درب و داغون مونده . ديگه خود دانيد . من اوني رو كه بايد بگم ، گفتم . شما هم بياد چيزي رو كه بشنويد ، شنيديد . من واسه ي خود شما نگرانم وگرنه كه نه نفع شما دست منه نه ضررتون . بجاش حاكم وعده داده اگه اومديد توي راه ، اونهم جبران كنه . حتي بهتر از اون چيزي كه شما انجام مي ديد بهتون اضافه بر سازمان هم حقوق و مزايا بده.

چه دردسر ... خلاصه در طول سالهاي متمادي پيك مي گفت ، اونا مي گفتن ، پيك مي گفت ، اونا مي گفتن تا عاقبت پيك رسيد به نقطه اي كه مردمي كه بهش اعتماد كرده بودن و به حرفهاش ايمان داشتن رو شاهد گرفت و آخرش هم رو كرد گفت : من اجر و پاداش از شما نميخوام . براي صبرتون يه يا علي ميخوام . همين

پي نوشت يك : بعيد مي دونم كسي كدها رو نگرفته باشه .ولي اگه ابهامي هست كه ممكنه باعث سوء تفاهم بشه بپرسيد تا برم سر اصل مطلب . هر چند كه اصل مطلب خودش كد و رمز داره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 1:40  توسط اسکالپل  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام

می دونم بد موقعی واسه ی قصه شنیدنه . ولی من میخوام براتون یه قصه بگم . وقت زیادی ازتون نمی گیرم .

یه شهری بود خوش قد و بالا . ایام ٬ ایام جشن بود . یه جشن عمومی . حاکم شهر نامه زد به گوشه و کنار شهر و ملت رو دعوت کرده بود که بیان به جشن اصلی شهر . برای همین هم یک نفر رو فرستاد که به مردم خبر بده . پیک حاکم می رفت سراغ مردم مختلف . اما بالاشهر ٬ یه عده بودن که خودشون برای خودشون مراسم می گرفتن . خیلی هم کاری به کار حاکم شهر و سیستم حکومتی نداشتن . پیک سراغ اینها که رفت ٬ این بنده های خدا یه مقدار ترش کردن . به پیک گفتن که : این دعوت نامه ای که تو واسه ی ما آوردی ٬ راست کار ما نیست . ما خودمون یه جشن می گیریم از همه جا بهتر . پیک گفتش که : نه . ایندفعه دیگه نمیشه . باهاس بیایید چون حاکم قراره یه حرفهای مهمی رو با مردم شهر مطرح کنه . بالا شهری ها هم لج کردن که : ببین باباجون ! ما جد اندر جد خودمون مراسم گرفتیم توی محل مون. ما خودمون اینجا سیستم و بند و بساط و تشکیلات داریم . آداب و رسوم خودمون رو هم داریم . تازه ٬ ما با این همه اهن و تلپ و ویلا و خونه و باغ و خدم و حشم ٬ شان مون اجازه نمیده که بیاییم بغل اراذل پایین شهری بشینیم و نون و ماست مرحمتی حاکم شما رو سق بزنیم که .

پیک حاکم هم گفت : آقاجون ! می دونید چیه ؟ من که اومدم اینجا ٬ نیومدم که با شما کل کل کنم. بیکار هم که نیستم . حاکم به من گفته که برم مردم رو خبر کنم که بیان . حالا عشقتونه بیایید ٬ عشقتون هم نکشید نیایید . من که مسئول اومدن و نیومدن شما نیستم .ولی اگه بخواهید توی کار شهر انقلت بیارید ٬ حاکم هم نسخه تون رو می پیچه .

بالا شهری ها گفتن : اهه ! آقا رو ! ببین عزیز . یه وقت هوا برت نداره که واسه ی ما دور برداری . اصلن ببینیم ٬ تو اگه راست میگی از طرف حاکم اومدی ٬ یه نامه ای ٬ نشونی ٬ چیزی بده ببینیم که اصلن راست میگی یا اینکه اینها رو از خودت در آوردی که بزنی کاسه کوزه ما و خانواده و اجدادمون رو بزنی به هم .

پیک هم که دید این حضرات حالاها حالاها کار دارن تا بیان توی خط ٬ شروع کرد به خوندن آیین نامه جدیدی که حاکم برای شهر تنظیم کرده بود ...

ادامه دارد انشاءالله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 1:56  توسط اسکالپل  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام

پيش نوشت : آقاي دكتر هيچ مسئوليتي در قبال اين پست ندارند و آثار منفي ناشي از برداشت هاي مخاطبان اين پست ، فقط و فقط متوجه نويسنده است . با تشكر / از طرف يكي كه اگه راه داشت ، قرارملاقاتهاش رو سر خاك مرحوم طيب ميذاشت

مبحث اول : يك زيدي* جامه دران و گريبان چاك رسيد به ملت كه : اوهوي ! چه نشستيد كه شير ، حضرت يعقوب عليه السلام رو سر منار ، خورد . خب قديما هم مثل الان نبوده كه همه همه چي رو به بازي بگيرن . خلاصه ملت هم حساس ! يه گروه رفت يه بورس مطالعاتي گرفت كه ببينه قضيه چيه . معلوم شد كه اولاً شير نبوده و گرگ بوده ، ثانياً سر منار نبوده و ته چاه بوده ، ثالثاً حضرت يعقوب نبوده و حضرت يوسف علي نبينا و آله و عليهما سلام و الصلاة بوده . رابعاً ، اصلا امر واقع نشده به قول علما

مبحث دوم : جامعه شناسي رنگها :اين قسمت ،  رنگ قرمز

1) قرمز پرسپوليسي :اولاً كه آقاجون نه استقلال نه سپاهان نه ذوب آهن . فقط پرسپوليس .ثانياً  اينگونه افراد فقط بايد در جوامع امپراطوري و شيخ نشين ( سلطان نشين ) زندگي كنند تا موفق باشند

2) قرمز اناري : اين طيف از افراد در جوامع آريستوكراتيك و يا اليگارشي وجود دارند . انار در غير فصل گير نمياد . اگر هم بياد گرونه . بنده خودم يكبار رفتم بستني انار بخورم . فروشنده گفت 2000 تومن . توي دلم گفتم بدرك و همچنين افزودم كه زنده باد خاكشير يخ مال ( البته اين زبون حالم بوده وگرنه الان دقيق يادم نمياد چه فحشهايي به طرف داديم . شما اين قسمت رو بصورت نقل به مضمون با كمي جرح و تعديل و تلخيص و اضافات در نظر بگيريد )

3) قرمز آلبالويي : اين دسته از افراد بايد در جوامع ديكتاتوري و توتاليتاريستي** زندگي كنند . چون آلبالو فشار را پايين مي اندازد و ممكن است اكو سيستم اين افراد از تعادل خارج شود .

4)قرمز گوجه اي : اينگونه افراد در همه سيستم هاي سياسي و محيط هاي جغرافيايي به چشم مي خورند . تنها نكته در اينجا ان است كه فقط ممكن است سطح رفاه فرق داشته باشد . بلاخره گوجه كنار كباب چنجه با گوجه املت يه فرقي داره ديگه.

 * براي تسهيل حل مسئله و رند در آمدن جواب ،g = 10 در نظر گرفته شود !

** اگه تونستيد 5 بار پشت سر هم و بدون غلط بگيد توتاليتاريسم ميليتاريستي !!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 1:57  توسط اسکالپل  | 

این کاریکاتور، کار "مایکل رامیرز"، کاریکاتوریست پرکار و سیاسی‌کار آمریکایی است. مایکل رامیرز در دنیای کاریکاتور الحق غولی است برای خودش و جایزه پولیتزر کاریکاتور را در سال ۲۰۰۸ بلعیده. او یک آمریکایی جمهوری‌خواه است و یک کاریکاتوریست ضد ایرانی تمام عیار محسوب می‌شود. از حدود هزار کاریکاتوری که او در دو سه سال اخیر کشیده از هر ده تا یکی در مورد ایران است که تصادفاً بسیار هم مرض ورزانه‌اند! اینجا او یک "احمدی نژاد" (IRAN) کشیده که دارد یک جوجه دایناسور را که روی بدنش نوشته "بازرسان هســـته‌ای" (NUCLEAR INSPECTORS) با اُردنگی از غارش (!) به بیرون پرتاب می‌کند. اما بالای سرش پای یک دایناسور راس راسکی (!) که روی آن نوشته "جامعه جهانی" (WORLD COMMUNITY) قرار داده که در حال فرود آمدن است.

مسألةٌ:

این کاریکاتور مثل فیلمی است که در لحظه‌ای از زمان متوقف (Pause) شده! بنظر شما اگر دوباره Play بشود، اتفاق بعدی چیست؟؟
1. جوجه دایناسور بر می‌گردد و یک اُردنگی تلافی می‌زند!!
2. احمدی نژاد یک اُردنگی دیگر به جوجه دایناسور می‌زند!
3. آن دایناسور راس راسکی پایش را فرود می‌آورد!
۴. احمدی نژاد یک اُردنگی هم به آن دایناسور راس راسکی می‌زند!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 1:58  توسط اسکالپل  | 

(با اجازه رضا مارمولک!)

خدا که فقط متعلق به آدم‌های خوب نیست. خدا، خــدای آدمهای خلافکار هم هست. و فقط خود خداست که بین بندگانش فرقی نمی‌گذارد. فی الواقع، خداوند اِند لطافت، اِند بخشش، اِند بی‌خیال شدن، اِند چشم پوشی و اِند رفاقت است! رفیق خوب و با مرام همه چیزش را پای رفاقت می‌دهد. بایستی ما یه فکری به حال اهلی شدن آدم‌ها بکنیم. اهلی کردن یعنی... اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن و این تنها راه رسیدن به خداست که بسیار هم مهم است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 1:50  توسط اسکالپل  | 

افطار، مهمان سفره پربرکت ابوالزوجة هستیم (ابوالزوجة؛ عرب به پدرزن ‌گوید!) یکساعت قبل از افطار با منزل (منزل؛ عجم به زوجه گوید!!) و وروجک راه می‌افتیم می‌رویم. جلوی در که می‌رسیم جای پارک نیست. یکی که احتمالاً شش تا خانه آن‌ور تر مهمان ابوالزوجة خودش است، آورده ماشینش را پارک کرده جلوی در ابوالزوجة اینای (!) ما. فلذا ما ماشین را می‌بریم ده تا خانه آن‌ور تر پارک می‌کنیم جلوی خانه ابوالزوجة یک بینوای دیگر. جوری پارک می‌کنیم که ماشین کیپ دیوار باشد و کوچه مردم را سد معبر نکنیم (کوچه که می‌گویم منظورم از این کوچه‌های قدیمی است نه از این کوچه‌های سعادت‌آباد که تویش پیتزا فروشی دارد). چک می‌کنیم که جلوی در و پل و پارکینگ و حریم میدان و مقابل تابلوی توقف ممنوع پارک نکرده نباشیم. تازه یک هفته است که ماشینمان را از چنگ غاصبین درآورده‌ایم (غاصبین؛ خودمان به پلیس راهنمایی گوییم!) حوصله نداریم همسایه برود چغلی‌مان را بکند؛ غاصبین جرثقیلشان را بردارند بیایند باز ماشین ما را عوض میراث پدرشان غصب کنند ببرند. از مطمئن بودن محل پارک که خاطر جمع می‌شویم، از روی صندلی راننده می‌پریم روی این یکی صندلی و  از در سمت کمک راننده پیاده می‌شویم چون در سمت راننده را چسبانده‌ایم به دیوار همسایه و به کوری چشم آقا دزده باز نمی‌شود! قفل فرمان را هم می‌زنیم (به کوری چشم آقا دزده) و می‌رویم برای افطار...

بعد از افطار می‌آییم که برگردیم. سراغ ماشین که می‌رویم می‌بینیم یک مسلمانِ بی‌تربیت (!)، برف پاک‌کن سمت این‌وری را مثل شاخه درخت از بیخ شکسته و خیلی مؤدبانه گذاشته همانجا سر جایش (در حالیکه می‌توانست پرت کند وسط کوچه!) دمش گرم که نه باد چهار چرخ‌مان را خالی کرده بود، نه با ضامن‌دارش روی تن ماشین‌مان را خط انداخته بود.

هیچی دیگه...! ما از این داستان یاد می‌گیریم که مردم آزار مرغوب آن است که کارش کیفیت داشته باشد نه کمیت! چرا؟ چون آن مسلمان بی‌تربیت (!) 2500 تومان بیشتر خرج روی دستم نگذاشته اما یک هفته است که مرا علاف پیدا کردن برف پاک‌کن پراید 141 در بازار می‌دواند!! (خدایا! به حق این شبهای عزیز جفت برف پاک‌کن هایش را قلم کن!)

پی‌نوشت: می‌خواهم یکی از این ماشین‌های فوت کردنی بخرم که از این به بعد هر وقت رسیدم جایی بجای پارک کردن بادش را خالی کنم بگذارم توی جیبم با خودم ببرم!!

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 1:59  توسط اسکالپل  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام

مجبور نيستم و نيستي از علي حرف بزنيم وقتي كه نميشود چيزي گفت . بجايش ميشود گوش كرد . به شرطي كه گوش سنگين نشده باشد . يعني به قدري كه بتواني بشنوي . بشنوي كه صدايي مي آيد كه ميگويد : انت اخي و وصيي و وارثي ، لحمك من لحمي و دمک من دمي ... براي روضه بي تابي نكن ... گوش بده . به قولي اسمع ، افهم . صداي ديگري هم مي آيد : من كنت مولاه فهذا علي مولاه ... حالا كه داري گوش ميدهي پس بيشتر دقت كن : صداي قدمهاي آهسته مرد و زن و بچه هايي كه به در خانه مردم مدينه ميروند و از آنها مي پرسند مگر شما در غدير حاضر نبوديد و نديديد كه پيامبر چه كسي را به عنوان جانشين معرفي كرد ؟ و جوابي كه مي شنوند ( و من و تو هم اگر في اذاننا وقراً نباشد مي توانيم بشنويم ) شبيه صدايي است كه از ته چاه بالا مي آيد كه عذر مي تراشد  كه : شرمنده ! كار از كار گذشته ... و اگر باز هم بيشتر گوش را باز كني صدايي شبيه عربده مستانه مي آيد كه : يا از خانه بيرون بياييد يا خانه را با اهلش آتش مي ز... و تو نمي خواهي ديگر هيچ صدايي بشنوي و من هم مي فهمم و زياد آزارت نميدهم و اينبار دعوتت مي كنم كه بنشينيم و نگاه كنيم ( به شرطي كه بخواهيم ببينيم ) كه اينبار صدايي به جايي اينكه از ته چاه بالا بيايد ، به ته چاه ميرود و باز هم ببينيم كه ( اگر چشممان شب كور نباشد يا تار نبيند ) حركت مردي كه باري بر دوش دارد و به محله هاي پرت شهرش ميرود تا خيالش راحت باشد بچه يتيمي گرسنه نمي خوابد ، هر چند مادر يتيم ، مرد را لعنت كند ( چون من و تو ديگر نخواسته ايم بشنويم ، اين لعنت را هم نمي شنويم ) ولي مرد كه ... ( واژه ها چه سرعتي در كم آوردن دارند ) بچه ها را به دوش مي گيرد و صداي بز در مي آورد تا بچه ها بخندند و من و تو بخواهيم داد بزنيم كه اين مرد ... ولي خوب نيست در دل شب داد بزنيم چون ممكن است طفل و مريض از خواب بيدار شوند ، بخصوص كه بيماري كه سرش شكسته باشد و درد وجودش را گرفته باشد و خسته باشد و یا اینکه پدری با صداي ضعيفي مشغول وصيت باشد ، و من دوباره ميخواهم گوشهايت را باز كني كه صدايي بشنوي كه : يا علي من را شبانه غسل بده و دفن كن ... و باز اينكه ببيني و بشنوي بعد از سي سال هنوز كسي دارد وصيت مي كند كه شبانه تشييع شود و باز من و تو منتظريم ببينيم و بشنويم ولي ديگر دير شده چون ديگر اشك امان نخواهد داد ...

روضه : برخوان غم چو عالميان را صلا زدند / اول صلا به سلسله انبيا زدند / نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد ، زان ضربتي که بر سر شير خدا زدند / پس آتشي ز اخگر الماس ريزه ها ، افروختند و در حسن مجتبي زدند / ... پس ضربتي کزان جگر مصطفي دريد ، بر حلق تشنه خلف مرتضي زدند / اهل حرم دريده گريبان گشوده مو ،  فرياد بر در حرم کبريا زدند ...

... پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول ، رو در مدينه کرد که يا ايها الرسول : اين ماهي فتاده به درياي خون که هست ، زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست / ... چون روي در بقيع به زهرا خطاب کرد ، وحش زمين و مرغ هوا را کباب کرد : کاي مونس شکسته دلان حال ما ببين ، ما را غريب و بي کس بي آشنا ببين / آن تن که بود پرورشش در کنار تو ، غلتان به خاک معرکه کربلا ببين ...

و سيعلم الذين ظلمو اي منقلب ينقلبون

دعا : اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه

 شب قدر به همين دعا اكتفا مي كنم : قَالُواْ يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ (سوره مبارکه یوسف علیه السلام /۹۷ ) گفتند اى پدر براى گناهان ما آمرزش خواه كه ما خطاكار بوديم

و صل الله علي الباكين علي الحسين عليه السلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 2:0  توسط اسکالپل  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام

 قرائت قرآن : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ ﴿مائده / ۵۴﴾

ترجمه : اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد هر كس از شما از دين خود برگردد به زودى خدا گروهى [ديگر] را مى‏آورد كه آنان را دوست مى‏دارد و آنان [نيز] او را دوست دارند [اينان] با مؤمنان فروتن [و] بر كافران سرفرازند در راه خدا جهاد مى‏كنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمى‏ترسند اين فضل خداست آن را به هر كه بخواهد مى‏دهد و خدا گشايشگر داناست

  تفسير :  مؤمن بايد به فكر عاقبت خود باشد، چه بسا مؤمنانى كه مرتدّ شوند / كفر يا ارتداد گروهى از مؤمنان، ضربه به راه خدا نمى‏زند / ارتداد، ثمره‏ى نداشتن معرفت و محبّت نسبت به دين و خداست / خداوند، نيازى به ايمان ما ندارد / در راه ايمان و شكستن سنّت‏ها و عادات جاهلى نبايد از سرزنش‏ها و هوچى‏گرى‏ها و تبليغات سوء دشمن ترسى داشت و تسليم جوّ و محيط شد / رفتار مسلمان، نرمش با برادران دينى و سرسختى در برابر دشمن است و و هيچ يك از خشونت نرمش، مطلق نيست / مؤمن واقعى كسى است كه هم عاشق و هم محبوب خدا باشد / كسى كه ايمان واقعى دارد، هرگز در برابر كافران احساس حقارت نمى‏كند / دلى كه خدا پر است هرگز وابسته نمى‏شود ولى دلى كه از مهر از محبّت خدا خالى شد بيمار و وابسته به كفّار مى‏شود / جنگ روانى، در مؤمنين واقعى اثرى ندارد / فضل خداوند، محدود نيست وبه هركس به قدر لياقتش عالمانه عطا مى‏كند/ اگر خداوند به شخصى لطفى كرد، آگاهانه است ( نفسير نور _ آقاي قرائتي _ با تلخيص ).

 روضه : يَحْذُو حَذْوَ­الرَّسُولِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِما وَآلِهِما، وَ يُقاتِلُ عَلَى التَّأْويلِ، وَلا تَأْخُذُهُ فِى اللَّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ، قَـدْ وَتَـرَ فيهِ صَناديدَ الْعَرَبِ، وَ قَتَلَ أَبْطالَهُمْ، وَ ناوَشَ ذُؤْبانَهُمْ، فَأَوْدَعَ قُلُوبَهُمْ أَحْقاداً، بَدْرِيَّةً وَ خَيْبَرِيَّةً وَ حُنَيْنِيَّةً وَ غَيْرَهُنَّ، فَأَضَبَّتْ عَلى عَداوَتِهِ، وَ أَكَبَّتْ عَلى مُنابَذَتِهِ، حَتّى قَتَلَ النّاكِثينَ وَ الْقاسِطينَ وَالْمارِقينَ وَ لَمّا قَضى نَحْبَهُ، وَ قَتَلَهُ أَشْقَى الْآخِرينَ، يَتْبَعُ أَشْقَى الْأَوَّلينَ، ...

تنها قدم به قدم از پى رسول اكرم، على راه پيمود كه درود خدا بر هر دو و بر آل اطهارشان باد. و على است كه بر تأويل (و حقايق و مقاصد اصلى قرآن) جنگ مى كند و در راه رضاى خدا از ملامت و سرزنش بدگويان باك ندارد. و در راه خدا، خونهاى صناديد و گردنكشان عرب را به خاك ريخت و شجاعان و پهلوانانشان را به قتل رساند و سركشان را مطيع و منقاد كرد. در نتيجه دلهايشان پر از حقد و كينه، از واقعه جنگ بدر و حنين و خيبر و غيره گرديد و بازماندگانشان كينه على را در دل گرفتند. و در اثر آن كينه پنهانى، بر دشمنى او قيام كردند و به مبارزه و جنگ با او هجوم آوردند. تا آنكه ناگزير او هم با عهد شكنان امّت (طلحه و زبير) و با ظالمان و ستمكاران (معاويه و ياران او) و با خوارج مرتد از دين در نهروان به قتال برخاست. و چون نوبت اجلش فرا رسيد و شقى­ترين خلق (اول و) آخر عالم؛ پيروى از شقى­ترين خلق اول نمود... ( دعاي ندبه ).

 يتيم هاي كوفه يك شب كه نيومد اومدن در خونش . با ظرف شير اومدن . ناراحت بودن . يتيمي رو تازه فهميده بودن . اون شب يتيم ها رو دلداري مي دادن 20 سال گذشت و روزي رسيد كه بچه يتيمي از راه كربلا به كوفه اومد كه زبان حالش اين بود : ز خانه ها همه بوي طعام بشنيدم / ولي به جان تو بابا ، گرسنه خوابيدم ... مرهم زخمهاي مني بابا ، بابا ،بابا حسين / من الذي ايتمني بابا ، بابا ، بابا حسين / دواي درداي مني بابا ، بابا ، بابا حسين / من الذي ايتمني ، بابا، بابا ، بابا حسين

 و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 1:30  توسط اسکالپل  | 

(با اجازه داود میرباقری)

مروان بن حکم......اصغر همت
ولید بن عُقبة......محمدرضا شریفی‌نیا
سعید بن عاص.......محمدرضا حقگو
مریم (دختر عثمان).......شهره لرستانی

سکانس:

(مدینه) خانه عثمان بن عفّان - خلیفه سوم - در محاصره شورشیان و معترضین به بیداد آل اُمیّه است. شورشیان که از عراق و مصر آمده‌اند خواستار عزل "مروان بن حکم" مشاور خلیفه هستند. معاویه وعده دروغ ارسال سپاهیانش از شام را به مروان داده است. "ولید بن عُقبة" والی فاسد کوفه که برادر رضاعی خلیفه است بخاطر مست به نماز ایستادن در مسجد، از امارت عزل شده و بدست امام علی (ع) حد بر او جاری شده و اکنون در خانه خلیفه است. "سعید بن عاص" هم که بعد از ولید، با حکم خلیفه به امارت کوفه منصوب شده بود بخاطر فسادش بدست مالک اشتر نخعی از کوفه رانده شده و به خانه خلیفه در مدینه پناهنده شده است. شورشیان آب را بر خانه خلیفه بسته‌اند و خلیفه و اهل خانه تشنه هستند.

(صحن خانه خلیفه) فضا تاریک است. دو مشعل بر دیوار دود می‌کنند. "ولید بن عُقبه" و "سعید بن عاص" پشت به هم به سکویی در میان خانه لمیده‌اند. ولید اناری را در دست می‌فشارد و مرتب به دهان می‌برد.
سعید -  ولید...! (ولید جواب نمی‌دهد)
سعید (دوباره) - ولیییییددد...!
ولید - بنااااال!!
-  تو لشگر شام را باور می‌کنی؟
- من اناری را باور می‌کنم که در دست می‌فشارم. (انار را به پشت سرش برای سعید پرتاب می‌کند. سعید انار را روی هوا می‌گیرد.)
سعید -  به مروان اقتدا کردن جهالت است. (عصبانی) ما چرااااا مانده‌ایم؟
ولید (انار دیگری برداشته و در دست می‌فشارد) - تو را نمی‌دانم شتر بینوا! اما من مانده‌ام که امارت دوباره کوفه را غصب کنم.
سعید (انار را بسوی ولید پرتاب می‌کند) -  خیک خالی! کوفه را می‌خواهی که دوباره به جرعه‌ای شراب بفروشی؟
ولید (انار را جلوی صورتش بالا می‌آورد و به آن نگاه می‌کند) -  من کوفه را برای دختر سیاه چشمش می‌خواهم!
سعید -  هذیان می‌بافی ابله! فراموش‌ کرده‌ای که ما در محاصره‌ایم؟ (اخم می‌کند) دریغ از یک جو غیرت!
ولید - فرزندان اُمیّه غیرتشان را جویدند، به مذاقشان مقبول نیفتاد، قی کردند! تو خود نمونه بارز غیرتی مردک! (مکث می‌کند) من کوفه را به جرعه‌ای شراب فروختم، تو کدام نجاست را میل کردی که با لگد اَشتر مثل جُلی از کوفه رانده شدی؟!! هووووم؟!
سعید نگاهش  را بطرف پله‌هایی که از بالا به صحن خانه می‌رسد می‌چرخاند. مریم – دختر خلیفه و همسر مروان - با کوزه‌ای آب بسوی آنها می‌آید.
ولید - دنباله نطقم باشد برای بعد!
مریم (کوزه‌ آب را می‌آورد و در کنار ولید به زمین می‌گذارد) - آخرین کوزه آب شیرینی بود که داشتیم عمو ولید. در خانه جز آب شور پیدا نمی‌شود.
ولید (تفاله‌های جویده شده انار را از دهانش در آورده و داخل کوزه خالی‌ای می‌اندازد) - چشم به آسمان خسیس حجاز می‌دوزیم جانِ عمو! خدا را چه دیده‌ای؟ شاید بر پسران خاطی اُمیّه کرامتی نازل کند عموووو جان! (مریم عصبانی بر می‌گردد و می‌رود. ولید دوباره انارش را به دهان می‌فشارد.)

 
***


سکانس:

(صحن خانه خلیفه) مروان، ولید و سعید شکم‌ها را بر روی زمین گذاشته‌اند. تفاله‌های انار بر روی زمین پخش است. ولید از تشنگی می‌نالد. مریم با کوزه‌ای خالی به صحن خانه می‌آید (رو بندش را به صورت می‌اندازد).
ولید (متوجه ورود او می‌شود و سر را بلند می‌کند) – مروان! مریم...
مریم (کوزه را روی دست بالا می‌آورد) - مرد این خانه کیست؟! (مروان، ولید و سعید همدیگر را نگاه می‌کنند)
مریم (کوزه را بطرف آنها پرتاب می‌کند) - خلیفه تشنه است.
کوزه جلوی ولید به زمین می‌خورد و می‌شکند. هر سه از جا می‌پرند. عمامه ولید از سرش می‌افتد. مریم به سمت ایوان خانه قدم تند می‌کند. مروان از جا بر می‌خیزد، خود را به او می‌رساند و راهش را سد می‌کند.
- مریم... صبر کن. این قوم بی‌صفت زن و مرد نمی‌شناسند.
مریم دست به قبضه شمشیر مروان می‌برد و آنرا از غلاف بیرون می‌کشد تا به بیرون خانه برود ولی ناگهان خشکش می‌زند و نگاهش به مقابل خیره می‌ماند. مروان هم سر می‌چرخاند و خشکش می‌زند. ولید و سعید جا می‌خورند. ولید عمامه‌اش را از زمین بر می‌دارد و بر سر می‌گذارد و خودش را جمع و جور می‌کند.
مردی با عبای کهنه و مَشکی پر آب وارد صحن خانه می‌شود و بسوی اندرونی می‌رود.
(صدای ولید روی تصویر کلوزآپی از مشک و عبای کهنه): همه آب را نخورَد پیرمرد!
(صدای مروان روی همان تصویر): خاک بر سر آل اُمیّه که باید از دست قاتل پدرانش آب بنوشد! مرگ کجایی...؟!

***

این شب‌ها، این مصرع از شهریار توی ذهنم معمایی می‌شود:

"تو مگر خدایی ای دشمن دوست"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 2:1  توسط اسکالپل  | 

حکایت (شنیدم فقط!): شیخی روز اول ماه مبارک بر منبر بود. دید یکی آن پایین زیادی می‌جنبد و مدام دست به زیر و بالای منبر می‌برد! برزخ شد گفت: چه می‌جویی مردک؟! گفت: پارسال شب آخر، مُهری اینجا پنهان کرده بودم. آنرا می‌جویم!!

***

معلوم نیست این کدام قِسم مسلمانی‌ای‌‌ است که بعضی‌ مهر نماز را شب آخر ماه مبارک می‌گذارند گوشه‌ای و سال آینده اول ماه مبارک دنبالش می‌گردند!

همینطور نمی‌دانم این کدام قسم مسلمانی‌ای است که بعضی قرآن را شب آخر ماه مبارک می‌گذارند گوشه‌ای و سال آینده اول ماه مبارک بر می‌دارند و تا آخر ماه آنرا (انفرادی و جمعی و در حرکتی ملی و حرکاتی دیگر) چند بار از اول تا آخر طوری می‌خوانند که بلا تشبیه انگار دارند لاطائلات وبلاگ "اسکالپل" را می‌خوانند!!

ایضاً نمی‌دانم این چه نحو روزه‌داری‌ است که اهل ایمان تا دم افطار دارند و بعد از افطار انگار از حبس ِ تقوی آزاد شده‌اند! (مثال نمی‌زنم ماه رمضونی!)

همچنین نمی‌دانم این چه معرفتی است که بعضی قرآن را شب قدر بر سر می‌گذارند و فردایش زیر پا. به شرح ایضاً توبه را هم فردایش زیر پا!

همینطور نمی‌فهمم این چه هلاک علی (ع) بودنی است که هیچوقت عمل ندارد! (چه قبلش چه بعدش!!)

پی‌نوشت: آنها که در شبهای قدر "التماس دعا" دارند، بروند یک وبلاگ دیگر!! بنده خودم گرفتاری دارم در شب‌های قدر!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 2:1  توسط اسکالپل  | 

شیخ اجل سعدی (علیه الرحمة) در گلستان فرموده: ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند صاحبدلی بر او بگذشت گفت ترا مشاهره (ماهیانه) چند است؟ گفت هیچ. گفت پس این زحمت، خود چندین چرا دهی؟ گفت از بهر خدای می‌خوانم. گفت از بهر خدای مخوان.

گر تو قرآن بدین نمط خوانی      ببری رونق مسلمانی

***

یکی به این مؤذن محله ما بگوید از بهر خدای اذان مگو! مگو پدر من، مگو!! هشتاد سال داری. روایت داریم اذان گفتن بعد از پنجاه سالگی ثواب ندارد! اگر جهنم رفتی، خودم سبیل گرو می‌گذارم شفاعت می‌کنم بیایی بیرون! فلذا آن غارغارک ! (حنجره) ترکید، اکنون بهـِل تا دمی بیاساید! ما هم دمی می‌آساییم. اعصاب نداریم بعد از این گرسنگی طویل و طولانی!  

***

پیرزنی از این پیرزن‌های بالای صد و بیست سال بود که وقتی صدای اذان سحرانگیز مؤذن‌زاده می‌آمد می‌گفت: "کاش می‌شد آدم دهانش را باز کند این اذان برود توی معده آدم"!!! خیلی‌ها اذان مرحوم مؤذن زاده را ستوده‌اند و در زیباییش سخن‌ها گفته‌اند ولی راستش هیچ کلامی مانند کلام آن پیرزن برای من در تأیید زیبایی این اذان گویا نیست!  مؤذن‌زاده این اذان را با دهان روزه گفته. (روحش شاد)

پی‌نوشت: اذان "صبحدل" که پخش می‌شود گوش بدهید لطفاً. این اذان بنظر من بعد از اذان مؤذن زاده نظیر ندارد. استاد صبحدل – که الان ظاهراً از عارضه آلزایمر رنج می‌برد - این اذان را با تمام وجودش گفته. یکی، که موقع ضبط این اذان در استدیو رادیو پیش استاد بوده می‌گفت بعد از تمام شدن اذان، خون از بینی استاد جاری شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 2:1  توسط اسکالپل  | 

خواندن این پست به بیماران قلبی، افراد زیر شانزده سال، خانمها (مطلقاً)، ناصحان و اخلاقیون و همینطور اعضای انجمن دفاع از حقوق حیوانات توصیه نمی‌شود!

یکی از هیجان انگیزترین دروس دامپزشکی درس "اصول جراحی" است! درس مفصلی است البته، و یک دانشجوی دامپزشکی خوب دانشجویی است که جراحی‌های عمومی مثل سزارین، هیسترکتومی، گاستروتومی، اسپلینکتومی، کسریشن، و... (بی خیال معنای این اصطلاحات شوید!) در حیوانات مختلف؛ از حیوانات آپارتمانی مثل سگ و گربه گرفته تا حیوانات بزرگ مثل اسب و گاو را که در این درس به او آموزش داده می‌شود یاد بگیرد. اگر بدنبال این هستید که سر در بیاورید "مگر گاو هم سزارین دارد؟" یا "چرا گربه به عمل احتیاج دارد؟" و یا "اتاق عمل حیوانات چه شکلی است؟" به رفرنسهای جراحی دامپزشکی مراجعه کنید! اما اگر دنبال این هستید که سر دربیاورید "چرا جراحی درس هیجان انگیزی است؟" و در یک کلاس جراحی دامپزشکی چه می‌گذرد خلاصه‌اش – محض اطلاع - این است که بعد از توضیحات تئوری استاد در مورد نحوه انجام جراحی و یکسری آماده‌سازی‌های مقدماتی، حیوان تحت بیهوشی قرار می‌گیرد و بعد – قسمت هیجان انگیر کار از اینجاست که شروع می‌شود – پانزده الی بیست جراح ِ آفساید (دانشجوی دامپزشکی!) قیچی و اسکالپل بدست همزمان روی حیوانی فلک‌زده – مثلاً یک اسب - شروع به کار می‌کنند و در پایان کار آنچه باقی می‌ماند "قیمه" حیوان است که آماده مصرف می‌باشد!! علت اینکه دامپزشکان در مقایسه با پزشکان جراحان قابل‌تری هستند اصلاً بخاطر همین کلاس‌هاست. زیرا در کار دامپزشکی، case شما در نهایت، یک "حیوان" است و اگر زیر دست شما مُرد به شما گفته می‌شود "فدای سرت!" آدم که نیست اگر بمیرد هزار تا ورثه و طلبکار دیه و صاحاب پیدا کند! بنابراین دست دامپزشکان برای تمرین و یاد گرفتن و ایضاً قیمه درست کردن (!) باز است. ده تا می‌کُشی بالاخره یاد می‌گیری ولی در پزشکی این جوری نیست و به هر قیمتی شده باید جان بیمار را حفظ کنی مثلاً!

البته حیوانات هم حقوقی دارند. برای همین مثلاً هرگز هیچ حیوانی که در یک کلاس آموزشی زیر تیغ جراحی می‌رود از بیهوشی باز ‌گردانده نمی‌شود! چون اگر بازگردد باید دردی را تحمل کند که تحمل آن از عهده هیچ موجود غیر زنده‌ای بر نمی‌آید. فلذا در پایان کلاس در حالیکه حیوان هنوز در عمق بیهوشی بسر می‌برد با یک تزریق وریدیِ تر و تمیز از همان دارویی که برای بیهوشی‌اش استفاده شده، برای ابد آرام می‌گیرد!

***

دیروز به مناسبتی، دنبال یکی از عکس‌های دوره دانشجویی بودم و یکی از آلبوم‌های آن دوره - سالهای 75 تا 81 - را ورق می‌زدم. خیلی وقت بود این آلبوم را ورق نزده بودم. آلبوم را که ورق می‌زدم فهمیدم زمان کسی را مهلت نداده. حتی مرا ! در حین تورق چشمم خورد به عکسی که سر کلاس اصول جراحی گرفته شده بود - متعلق به سال 78 شاید - و خاطره‌ای که این عکس همیشه با خودش دارد دوباره مثل خاری خلید توی ذهنم (ادبیاتم از بچگی خوب بود!). خاطره‌ای که هیچوقت از تداعی‌اش خوشحال نمی‌شوم. شرح عکس: حیوانِ سفره شده‌ای (!) - بعداً می‌گویم چه حیوانی - در مرکز عکس دیده می‌شود و بچه‌ها مثل شکارچی‌هایی که شیر شکار می‌کنند و با آن حالت خاص با شکارشان عکس می‌گیرند، با روپوش‌های سبز و بعضی‌ها با ماسکی بر صورت (محض کلاس گذاشتن!) بالای سر حیوان بیچاره ایستاده‌اند. خودم هم هستم توی جمع (ایام جوانی و جاهلی! توی عکس باید بیست و یک سال داشته باشم. الان سی و یک سال دارم اما به کوری چشم شیطان کماکان احساس جوانی می‌کنم!!).

آن روز وقتی وارد سالن جراحی شدیم با منظره یک خر (!) مواجه شدیم که بجای اسبی که قرار بود بیاورندش، گذرش افتاده بود به دباغ‌خانه (سالن جراحی) !! پیگیر ماجرا شدیم گفتند این هفته اسب خریداری نشده با همین خر بسازید!!! تفاوتی هم نداشت البته (هر دو از نظر آناتومیکی دقیقاً یک موجود هستند الا اینکه یکی گوش‌هایش یک مقدار اضافی دارد!) یادم هست که تا قبل از بیهوشی، لحظات خوشی را گذراندیم!! ولی در بیهوشی به مشکل برخوردیم. یکی از بچه‌ها دُز دارو را حساب کرد و کشید توی سرنگ و وریدی تزریق کرد. ایستادیم تا علایم بیهوشی ظاهر شود. ولی هر چه ایستادیم اتفاقی نیفتاد! کسی که تزریق را انجام داده بود گفت: "خره دیگه!" گذاشتیم به حساب محاسبه اشتباه دُز داروی بیهوشی. دوباره کشید توی سرنگ و تزریق دوم را انجام داد ولی باز خر، خر بود و ما را تماشا می‌کرد!! اینقدر تزریق کردیم که ویال دارو خالی شد! یکساعت وقت تلف شد تا فهمیدم دارو تاریخ مصرف گذشته بود و حکماً اگر شصت تزریق دیگر هم انجام داده بودیم منجر به بیهوشی نمی‌شد. رفتیم دنبال دارو ولی دارو در دانشکده هم تمام شده بود. یکی گفت: "اجلش نرسیده!" یک بچه خرخوانی (!) جواب داد: "کلاس داریم. نمی‌شود اجلش نرسد!" یک موجودی داشتیم توی کلاس که در تنومندی و بُنیه، سهمش را از خدا کامل گرفته بود. اسمش "مهران" بود. وقتی دید کلاس معطل مانده، صاف رفت از اتاق کالبدگشایی یک چاقو برداشت آورد خر بینوا را مثل گوسپند زد زمین و سرش را برید و گذاشت روی سینه‌اش!!! بچه‌ها یک ربع برایش دست گرفتند! یکی دو نفر هم به او گفتند "خر"!!

من هنوز هم از اینکه جزو کف زننده‌ها (عجب ترکیبی) نبودم خوشحالم. ازاینکه جزو فحش دهنده‌ها (!) هم نبودم باز خوشحالم. ولی هر وقت یاد آن روز می‌افتم نمی‌دانم چرا نگران "مهران" می‌شوم. خدا کند تا حالا طوریش نشده باشد.

پی‌نوشت: میازار موری که دانه کش است!

معرفی: این بزرگوار تازه شروع کرده ولی با دست پر آمده

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 2:2  توسط اسکالپل  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام

ولادت امام حسن بن علي بن ابيطالب علیهم السلام بر امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف و همچنين بر شما مباركباد

قرائت قرآن :  قَالُواْ تَالله تَفْتَأُ تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضًا أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ ﴿85﴾ / قَالَ إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ ﴿86﴾ / يَا بَنِيَّ اذْهَبُواْ فَتَحَسَّسُواْ مِن يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلاَ تَيْأَسُواْ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لاَ يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ ﴿87﴾  فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَيْهِ قَالُواْ يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَآ إِنَّ اللّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ ﴿88﴾

ترجمه : [پسران او] گفتند به خدا سوگند كه پيوسته يوسف را ياد مى‏كنى تا بيمار شوى يا هلاك گردى (۸۵) / گفت من شكايت غم و اندوه خود را پيش خدا مى‏برم و از [عنايت] خدا چيزى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد (۸۶) / اى پسران من برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد و از رحمت‏خدا نوميد مباشيد زيرا جز گروه كافران كسى از رحمت‏خدا نوميد نمى‏شود (۸۷) / پس چون [برادران] بر او وارد شدند گفتند اى عزيز به ما و خانواده ما آسيب رسيده است و سرمايه‏اى ناچيز آورده‏ايم بنابراين پيمانه ما را تمام بده و بر ما تصدق كن كه خدا صدقه‏دهندگان را پاداش مى‏دهد (۸۸) از سوره مباركه يوسف

 احكام : مسائلي را كه انسان غالباً به آنها احتياج دارد ، واجب است ياد بگيرد. اگه گفتي چرا و از كجا ؟

 شبه منبر : آقا ! امام حسن عليه السلام صلح كرد . خب . امام حسن عليه السلام كسي بود كه توي جنگ صفين چنان با شتاب به دشمن حمله ميكرد كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند : اين جوان را به فرمان من از جنگ مانع شويد مبادا پشتم را بشكند، زيرا دريغم مى آيد كه با شهيد شدن اين دو جوان [يعنى حسن و حسين عليهماالسلام نسل رسـول خـدا صلّـى اللّـه عليـه و آلـه قطـع شـود  ( خطبه 198 نهج البلاغه )حالا چنين شخصي توي شرايطي قرار گرفته كه سپاهش از هم پاشيده شده .ظاهراً عده افراد در اين جور موارد خيلي اهميت و اولويت نداره . چونكه قرآن هم فرموده : كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ ( بقره /249 ) پس ترس جان در ميان نبوده . كما اينكه اميرالمؤمنين هم زماني كه حق و ارثش غصب شد ، فرمود اگر 40 نفر پاي كار مي اومدن قيام مي كردم . بگذريم .

 غرض اينكه امام حسن عليه السلام به عنوان مسئول و خليفه بنده هاي خدا ميدونه هسته ( ‍core )  نظام كجاست . يعني اين آقا ميدونه مصلحت رو نسبت به چي بسنجه . تهديد رو نسبت با چه ملاك و معياري اندازه بگيره . چرا ؟ چون ايشون مسلح به فرقان هستش . فرقان به چيزي ميگن كه ميشه باهاش حق و باطل رو جدا كرد . يعني كه اين چيزي كه داره گفته ميشه يا نشون داده ميشه چقدرش واقعيته ، چقدرش حقيقته ، وظيفه ملت در قبالش چيه . فرقان همين قرآن خودمونه كه توي همين ماه رمضون براي ما فرستاده شده كه چي بشه ؟ تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيرًا ( فرقان / 1 ) بزرگ [و خجسته] است كسى كه بر بنده خود فرقان [=كتاب جداسازنده حق از باطل] را نازل فرمود تا براى جهانيان هشداردهنده‏اى باشد .  

 نوای شنیدنی: چون وبلاگ خودمون نيست و اجازه صاحب وبلاگ رو هم نگرفته ايم اكتفا مي كنيم به لينك دادن . بريد حالش رو ببريد :

 زير پايش خدا غزل مي ريخت ، غزلي را كه از ازل مي ريخت ،  آن امامي كه تا سحر امشب  ، روي لبهاي من غزل مي ريخت ، شب شعر مرا چه شيرين كرد ، بين هر واژه اي عسل مي ريخت ، آنكه در جيب كودكان يتيم ، قمر و زهره و زحل مي ريخت ، آن كريمي كه در پياله دست ، هر چه مي ريخت ، لم يزل مي ريخت / از هر آن كوچه اي كه رد مي شد ، حُسن يوسف در آن محل مي ريخت / تيغ خشمش ولي به وقت نبرد ، رنگ از چهره اجل مي ريخت / شتر سرخ را به خون غلتاند ،  لرزه بر لشگر جمل مي ريخت / آن امامي كه روز عاشورا ٬ از لب قاسمش عسل مي ريخت ...

دعا : امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء ... الهي يا حميدبحق محمد ، يا عالي به حق علي ، يا فاطر بحق فاطمه ، يا محسن بحق الحسن و يا قديم الاحسان بحق الحسين

و آخر دعوانا انِ الحمدلله رب العالمين

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 2:2  توسط اسکالپل  | 

نکن پدر من! نکن...! سانسور نکن!!! من مُریدتم خیلی باحالی، ولی سانسور نکن!! بچه مردم از روی این کتابی که دادی بیرون میخوان زبان یاد ‌بگیرن.

برداشته wine رو تو جمله خط زده بجاش نوشته milk (!) جمله شده این:

I'd like some red milk !!

تو این دور و زمونه ماست که سیاهه! شیر هم از این به بعد قرمز!! چه ایرادی داره؟ هم شرع پسنده، هم جالب انگیز!

پی‌نوشت: کار را به کاردان بسپارید! کتابهای زبان را برایتان سانسور می‌کنیم؛ باقلوا !!! (وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی)

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 2:3  توسط اسکالپل  | 

بنظر من این جمله همانقدر لوس است (!) که بگوئیم بنام خدایی که همین دور و بر هاست! یا بنام خدایی که الان همین دور و برها بود آ !! یا بنام خدایی که بذار ببینم کجاست!!! (العیاذ بالله). حال نداری بگویی "بسم الله الرحمن الرحیم"، بگو "بنام خداوند بخشنده مهربان" چرا لوس می‌شوی؟! بلانسبت، مسلمین و مسلمات لوس شده‌اند این روزها! کمتر مسلمانی را این روزها پیدا می‌کنی که اهل معارف باشد. انگار دیگر تا آب قاطی معارف نکنی تا از غلظتش کم ‌شود، نمی‌شود مصرفش کرد! بعضی وقت‌ها هم انگار آب خالی بیشتر حال می‌دهد! نمی‌خواهم وارد معقولات بشوم و راجع به علت باب شدن این لوس بازی‌ها حرف بزنم. زیرا حکما فرموده‌اند سری را که درد نمی‌کند دستمال نبند!

پی‌نوشت: دیشب وسط سحری خوردن، لقمه در دست، چند دقیقه خواب رفتم! جایتان خالی خیلی چسبید!! این را گفتم تا آنها که گرفتار یک وروجک پدرسوخته نیستند قدر خوابیدن در ماه مبارک را بدانند. این چند روزه خدا آب و غذا را از ما گرفت، این وروجک ما خواب را! از همه دوستانی که در ماه مبارک گهگاه می‌توانند چند ساعت تخت بخوابند التماس دعا دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 2:3  توسط اسکالپل  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام

جوان ! در به در ! يعني چي كه كاغذ نوشتي « حاج آقا ما هال نداريم . يك راه ميانبر نشان ما بده بريم » خانه خراب ، چند هزار سال است كه همه دنبال راه ميانبر مي گردند و پيدا نكردند . خود آن ابليس لعين به نقلي 6000 سال عبادت كرد تا جزو سر شماري ملائكه قرار گرفت . فلذا مصداق احوال شما همین مصرع است كه : گشتم  ، نبود . نگرد، نيست . اصولا ديگه كوتاهترين راه را خود خدا نشان داده . اينكه فرموه بگوييد اهدنا الصراط المستقيم همين است . مثلا خدا نمي توانست بفرمايد كه بگوييد : اهدنا الصراط الميانبر ؟ حالا اينكه صراط مستقيم چيست و كجاست و چگونه است را تشريف ببريد از گروه " انعمت عليهم غير المضغوب عليهم والضالين" بپرسيد. ثانياً خانه خراب ! شما اگر حال داشتي كه ميرفتي سوادت را تكميل ميكردي كه با ه ي هوا ننویسش !

بنده يك صحبتي هم دارم با عزيزاني كه شب هاي مبارك قدر مسئول مراسم احيا هستند . آقاجان ! عزيز ! حضرت ! سردار ! سر لشگر ! قربون ! جيگر ! بلا ! احياء يك ساعت ، دو ساعت ، ديگه با جوشن كبير سه ساعت . نه اينكه از 9 شب شروع كني تا خود اذان صبح . حتما بايد توي مراسم احياء چند نفر از خستگي غش كنند تا « بك یا الله » بچسبد به مومنين و مومنات ؟!

بنده چقدر با آدمهاي ديس كانكت و نو ريسپانس تو پيجينگ حال مي كنم ! جناب حاج آقاي مسجدي با آن محاسن توپي توپت ، براي آقا زاده اتول خريده اي كه پول رينگش به مقدار حقوق سه تا سرپرست خانوار 5 نفره است ، آنوقت رگ به رگ مي شوي يه مقدار پول بدهي بروند يك پروجكشن بخرند بياورند اين احكام خدا را توي مسجد بصورت تصويري ياد خلق الله و پيرزن و پيرمردهاي بيسواد و نوجوانان و جوانان وحتي اين مايكل گر گرفته بدهند ؟ ها ؟

بله ! تحقيقات و تجربه افراد مجرب نشان داده كه خواندن قرآن باعث افزايش ماليات نمي شود كه هيچ ، عمل به آيات قرآن باعث افزايش رزق و روزي هم مي شود . اين را هم گفتم براي آناني كه پاي كار تحقيقات علمي و آنلاين هستند باز بگوييد اين منبري ها عوام پسند حرف ميزنند.

چيه آقاجان آن پاي منبر كاغذ را گرفتي دستت به مثابه پرچم خط پايان مسابقات فرمول يك تكان تكان مي دهي ؟ بده ببينم چي تويش نوشته اي . بله ! خدا رحمت كند رضا عباسي را كه نيست اين دست خط را ببيند . نوشته است كه : ما شيخ و زاهد ... راستي بنده يك تذكري هم ميخواستم بدهم كه يادم باشد بعد از يادداشت بگويم ... بله نوشته است كه : ما شيخ و زاهد كمتر شناسيم ... در ضمن حاج  آقاي فلانكي امشب اين آبجوش خيلي داغ بودها خوب شد اول  كاري بي هوا ، هورت نكشيديم وگرنه واويلايي بود الان ... بله يادداشت داده اند كه : ما شيخ و زاهد كمتر شناسيم ... خب مسلم است آقاجان كه الان اولياء خدا غريب هستند اينكه ديگر كاغذ دادن و گرفتن وقت منبر نمي خواست ... بله مصرع دوم خيلي خوب خوانا نيست ... نوشته كه : ما شيخ و زاهد كمتر شناسيم / يا جام باده يا قصه كوتاه

هوي بچه ! اینقدر بدو بدو نکن . آن سيم ميكروفن را قطــــ...

.

.

.

مناجات / دعای شریف افتتاح : الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی یُجِیبُنِی حِینَ أُنَادِیهِ وَ یَسْتُرُ عَلَیَّ کُلَّ عَوْرَةٍ وَ أَنَا أَعْصِیهِ وَ یُعَظِّمُ النِّعْمَةَ عَلَیَّ فَلا أُجَازِیهِ فَکَمْ مِنْ مَوْهِبَةٍ هَنِیئَةٍ قَدْ أَعْطَانِی وَ عَظِیمَةٍ مَخُوفَةٍ قَدْ کَفَانِی وَ بَهْجَةٍ مُونِقَةٍ قَدْ أَرَانِی فَأُثْنِی عَلَیْهِ حَامِدا وَ أَذْکُرُهُ مُسَبِّحا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لا یُهْتَکُ حِجَابُهُ وَ لا یُغْلَقُ بَابُهُ وَ لا یُرَدُّ سَائِلُهُ وَ لا یُخَیَّبُ [یَخِیبُ‏] آمِلُهُ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 2:3  توسط اسکالپل  | 

اگر تا یک دقیقه دیگر نتوانی بگویی جمله بالا یعنی چه با همین مفاتیح که 3 کیلو وزنش است می‌کوبم توی سرت!!! بگو حالا... یکجوری هم بگو که بفهمم آ ! ترجمه‌اش را به فارسی نمی‌خواهم آ ! می‌خواهم به من که در حال لُمباندن (!) آخرین لقمه‌های سحری باید با یک گوشم به این دعای زیبایی که جزو اسرار آل محمد (ع) است گوش بدهم و یک گوشم هم با مجری برنامه تو باشد که راه براه می‌آید وسط این کلام شریف و اعلام می‌کند چند ثانیه دیگر وقت دارم تا این لقمه‌ کله گربه‌ای را که توی دهانم است قبل از الف ِ "الله اکبر" اذان بدهم پایین، تفهیم کنی که امام باقر (ع) با این جمله دقیقاً از خدا چه می‌خواهد؟ طوری بگو که صاف حالی شوم آ. مثل اینکه وقتی می‌گویی هزار تومان پول می‌خواهی من حالی می‌شوم که دقیقاً چه می‌خواهی!! بلد نیستی؟! ایرادی ندارد. اقلاً اینرا بگو یعنی چه "اللهم انی اسألک من جمالک بأجمله". نمی‌توانی؟ آهان! فهمیدم. این با پول فرق دارد! آفرین!! خب تفهیم شدم، دیگر توضیح نده. فقط توی آن ذهن خلاقت "تجسم" کن که وقتی امام (علیه السلام) جمال خدا را می‌خواهد آنهم "همه" جمالش را، وجود شریفش دقیقاً به چه چیزی و چه مقدار حاجت پیدا کرده است؟ "جمال خدا" را تجسم کردی؟ "همه"‌اش را؟! نتوانستی؟ سخت است؟! اشکالی ندارد. خب، همه "جلال" خدا را تجسم کن! همه‌اش را ها!! همه "عظمت" خدا را... همه "نور" خدا... همه "مُلک" خدا... سخت شد؟!! اصلاً همه "مُلک" خدا را خواستن یعنی چه؟! همه "شرف" خدا را خواستن چطور؟! به "همه" شرف خدا کسی احتیاج پیدا کرده باشد دقیقاً یعنی به چه چیزی و چه مقدار احتیاج پیدا کرده؟! سخت است فهمیدنش؟!! تجسم کردنش هم سخت است؟!! آفرین!

هویج! غیر ممکن است تجسمش!!

این دعا حتی یک کلمه طلب مغفرت یا نِعَم یا جنّت یا خلاصی از نار و امثال اینها ندارد. حتی صلوات هم ندارد. از غیر خدا نه صحبتی در آن است و نه طلبی جز خود خدا. آنوقت برداشته‌ای این دعا را که حتی تجسم حاجت‌هایی که در بند بند آن از خدا طلب شده غیر ممکن است و فقط خود طلب کننده می‌داند که حاجتش چیست و چه می‌خواهد از خدا، وقت سحر برای من از تلویزیون پخش می‌کنی که چه چیزی را ثابت کنی؟! نه، توضیح بده می‌خواهم بدانم منظورت چیست؟! می‌خواهی مردم تکرار کنند با تو؟ بشنوند و معنویت برشان دارد؟! سخت نگیرم؟! من شرمنده‌ام. من وقتی یقه تلویزیون را بچسبم خیلی نامرد می‌شوم. تازگی هم چاقو (اسکالپل) دارم توی جیبم!!! آدم! یک ربع به اذان که این دعا را پخش می‌کنی، مردم بیکار که نیستند! یا دارند سر سفره غر می‌زنند، یا دارند تند تند آخرین لقمه‌هایشان را با فشار انگشت فرو می‌کنند توی حلقشان یا اصلاً سحری را با خیال تخت و بدون عجله خورده‌اند و سیخی میخی برداشته‌اند و دارند دندانهایشان را خلال می‌کنند یا دارند سفره را جمع می‌کنند یا تازه از خواب پریده‌اند و گیج و منگ تلویزیون را روشن کرده‌اند و اعصابشان خط خطی است. اصلاً بگو ببینم خودت یک ربع قبل از اذان توی استدیو داری چکار می‌کنی؟! می‌خواهم بدانم خودت گوش می‌دهی به این دعایی که داری پخشش می‌کنی؟ خب برادر من، داری جفا می‌کنی در حق کلام زیبای امام (ع). داری در حد یک میان‌برنامه تلویزیونی یا موسیقی متن ِ سفره مردم، نازلش می‌کنی. چرا موسیقی متن درست می‌کنی از این دعای نابی که بر زبان مبارک انسان کاملی مثل امام باقر (علیه السلام) جاری شده؟ مفاتیح ما کم است، جا دارد این تلویزیون‌مان را روی سرت خورد کنم!!

نتیجه اخلاقی: اهالی تلویزیون ببخشند من مجبورم این را بگویم. از جفاهایی که در حق ادعیه مأثوره ائمه (ع) و معارفشان شده یکی هم افتادن آنها دست تلویزیون است! اصلاً بعضی از این دعاها مثل همین دعای شریف سحر با نوشته شدن در مفاتیح و کتابهای مشابه، بقول اهل باطن لو رفته‌اند. اسرارند سر تا پا. ولی کاش فقط لو می‌رفتند و مردم برای زیبائیش یا ثوابش آنها را می‌خواندند و نمی‌فهمیدند اما دستمایه آب بندی یک برنامه تلویزیونی سحری نمی‌شدند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 2:4  توسط اسکالپل  | 

- الو... برنامه "ماه خدا" ؟
- بله بفرمائید!
- سلام علیکم قربان! حال شما خوبه؟
- قربون شما. شما خوبید؟ بفرمائید!
- من سعیدم... حدّادیان. یه عرضی با مجری محترم برنامه، جناب جمشیدی دارم.
- به به... خواهش می‌کنم بفرمائید...
- جمشیدی جان! برادر! یه کم آهسته تر حرف بزن! تا بیاد هضم بشه این همه جمله و کلمه شیرین و شیوا طول می کشه، نمی کشیم!
.

.

.

جمشیدی: یا علی! ولی که اگر توی گوشی شما هم ده نفر بگن بجنب سه دقیقه وقت داری، همین می شه دیگه!!

این مکالمه و جوابیه، "ماه خدا"ی پارسال پیارسال بود - یادم نیست - که پخش شد. بنظرم امسال اونی که تو گوشی مجری برنامه حرف می‌زنه عوض شده! یا لااقل دیگه ده نفر حرف نمی‌زنن تو گوشیش! بهتر شده بنظرم. عجالتاً متشکرم آقای صدا و سیما! قسر دررفتی ایندفعه!!

من وقتی از صدا و سیما انتقاد ‌می‌کنم خیلی نامردم!! الان دم افطاره دارم آماده میشم که برم مهمونی. وقت ندارم در مورد پخش دعای ناب امام باقر (علیه السلام)، وقت سحر از سیما (دعای شریف سحر) حرف بزنم. شاید فردا شب زدم. البته اگه فردا شب "شیخ" منبر نداشته باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 2:4  توسط اسکالپل  | 

ابتدا خیابان را با دنده یک به موازات ماشین‌هایی که پارک کرده‌اند می‌رویم پایین تا یک جای پارک پیدا کنیم. پیدا نمی‌کنیم. خیابان یکطرفه است. نمی‌شود دور زد و رفت بالا. با زبان روزه یک فحش خالصانه می‌دهیم! از انتهای خیابان می‌پیچیم دست چپ می‌رویم یک دور به شعاع نمی‌دانیم چند کیلومتر می‌زنیم از آن سر خیابان دوباره می‌آئیم تو و به امید اینکه شانسکی جای خالی گیر بیاید دوباره با دنده یک خیابان را به موازات ماشین‌هایی که پارک کرده‌اند می‌آئیم پایین.

سی چهل متر مانده به انتهای خیابان می‌خواهیم دوباره فحش بدهیم که یهو می‌بینیم یک ماشین، درست از آخر ستون، رفته و جایش خالی است. از اینکه فحش نداده‌ایم احساس رضایت می‌کنیم و یاد آیه "و هدوا الی الطیب من القول" که با صدای عبدالباسط توی ذهنمان می‌خواند (!) می‌افتیم و احساس می‌کنیم یک مقدار پسر بدی شده‌ایم (شکلک خودم با دو تا شاخ و یک دم با نوک نیزه‌ای!) تا صاحاب پیدا نکرده آن دو سه متر جا، وووییییژژژژژژژژژژ..... گاز می‌دهیم می‌بریم ماشین را می‌چپانیم تویش!! می‌آئیم پایین قفل فرمان را می‌زنیم، در را قفل می‌کنیم و نگاهی به دور و بر می‌اندازیم. یک جغله بچه‌ای همیشه اینورها هست که پارکبان است و برای توقف در این محدوده پول می‌گیرد و قبض می‌دهد دست مردم. جغله بچه را نمی‌بینیم... عجله داریم، نمی‌توانیم بایستیم بیاید. می‌رویم و از خودمان می‌پرسیم آخه چرا وقتی برگشتیم باید پول زور بدهیم برای پنج دقیقه توقف؟ ساعت 10 صبح است.

عرض خیابان را رد می‌کنیم و آنطرف خیابان می‌رویم توی یک مجتمع تجاری پنج شش طبقه که مرکز فروش لوازم کامپیوتر و مخلفات است. یک مقدار قرض داریم به فروشگاهِ ... که چند هفته پیش مادربورد و کارت گرافیکی و پاور و سی.پی.یو برای کامپیوترمان از آنجا خریده‌ایم (کامپیوترمان یک مرگ بدی‌اش شده بود). فروشگاه تعطیل است. روی شیشه نوشته و چسبانده "در صورت بسته بودن با این شماره تماس بگیرید... با تشکر - مدیریت فروشگاه." زنگ می‌زنیم. شصت بار! جواب نمی‌دهد. عصبانی می‌شویم. فکر می‌کنیم عجب روزگاری است؛ بدهکار با پای خودش آمده با زبان خوش بدهی‌اش را صاف کند ولی طلبکار حاضر نیست بیاید بگیرد! غرق در افکار بر می‌گردیم. از در مجتمع می‌آ‌ئیم بیرون. ۵ دقیقه از ساعت ۱۰ گذشته.

عرض خیابان را رد می‌کنیم. سویچ را از جیبمان می‌کشیم بیرون. توی سوراخ در ِ سمت راننده که فرو می‌کنیم احساس می‌کنیم جنس ماشین چقدر عین هوا شده است!! اول فکر می‌کنیم آثار بیداری سحر و تهجد و گریه و اینهاست (تففففففف تو ریا!) که چشمانمان ماشین را نمی‌بیند. بعد متوجه می‌شویم این جای گشاد پر از خالی که جلوی ماست جای ماشین ماست (بوده) و ماشین نیست!! فوراً به خودمان می‌گوئیم فدای سرت! چرک کف دست است مال دنیا!! خودت را ناراحت نکنی‌ها! بعد یادمان می‌افتد ماشین به نام عیال است!! اینبار به خودمان می‌گوییم (با لهجه آبادانی ِ کاراکتر فروزون توی کارتون شگفت‌انگیزان): روزگارُم سیان کا !!!

یک پلیس جوان دارد قدم می‌زند. می‌پریم ازش می‌پرسیم: جناب سروان این پراید نقره‌ای که اینجا بود کجاست الان؟!!! می‌گوید آقا بدووووووو.....!!! می‌گویم کجاااااا...؟؟؟ می‌گوید بدو تا نبرده‌اند پارکینگ، بدووووووو..... و ما تازه دردمان می‌گیرد. با خودمان فکر می‌کنیم حکماً ماشین با جرثقیل به نقطه‌ای نامعلوم حمل شده است! آدرس نزدیکترین ایستگاه پلیس را می‌گیریم و می‌دویم...

وسط راه موبایل زنگ می‌خورد. عیال است!! آب دهانمان را قورت می‌دهیم و گوشی را جواب می‌دهیم (خیلی خونسرد!). می‌گوید: "کجایی پس؟ ماشینو لازم دارم. احضار شدم از مدرسه. زود باش خیلی دیرم شده! کی میرسی؟" (!!) می‌گویم: "عیال! گاومون زاییده!!! ماشین با جرثقیل رفته پارکینگ، سه روزم باید اونجا بخوابه!!" عیال پشت تلفن یک مقدار نصایح دلسوزانه و همسرانه (!)  می‌کند و قطع می‌کند. نمی‌دانم چرا یادش می‌رود خداحافظی کند؟!! اینکه می‌گویند "گوشی آمد دستم" اینجا واقعاً ما فهمیدیم گوشی چطور دست کسی می‌آید!!

ساعت 12:30 است که بر‌می‌گردیم خانه. حکماً چند ضربه ماهیتابه در انتظارمان می‌باشد. ولی عیال مثل همیشه معادلات را برهم زده و با خنده می‌آید دم در و ما از اخلاق خوش عیال شرمنده می‌شویم. امشب افطاری مهمان مادربزرگ عیال هستیم. ماشین نداریم برویم... البت اشکالی ندارد. خدا تاکسی را برای چه خلق کرده؟

پی‌نوشت: امروز یک گوشی دیگر هم دستمان آمده است. آنهم اینکه قانون قانون است حتی اگر جلوی تابلوی "کارت پارک" پارک کرده باشیم. تا چشممون هم درآد!!! و ضمناً مأمور راهنمایی و رانندگی درون کیوسک پلیس هر چقدر بی‌نزاکت‌تر و بد دهن‌تر باشد باحال‌تر است!

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 2:4  توسط اسکالپل  | 

از آقای قرائتی شنیدم که امام باقر (علیه السلام)، وقت دعا بچه‌ها را جمع می‌کردند و از آنها می‌خواستند برای دعای ایشان آمین بگویند.

حتماً از بچه‌ها آمین بخواهید اما اگر دعا کردند شما هم آمین بگوئید. اینجا چند تا دعا از زبان بچه‌ها آورده‌ام. آنها را از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" انتخاب کرده‌ام. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدی‌نژاد (!) به شهر ما می‌اومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / 7 ساله)

کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."

***

روز هفتم - آیه: واتقوا الله الذی أنتم به مؤمنون

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 2:5  توسط اسکالپل  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام

اينكه مي فرماييد منبر خشن است . خير آقاجان . اقتضاي طبيعتش اين است . شما فكر كرديد اينجا از اين تريبونهاي آزاد دانشجويي است كه يكي از اين سيخ تو پريزهاي يقه قشنگ را بياورند و بگويند كه از ما انتقاد كن كه اذناب دانشگاه بفهمند ما به انتقاد اهميت مي دهيم يا يكي از خواهران كذا ( اين كذا خودش يك دهه منبر ميخواهد ) بيايد و بگويد : " برادرا لطفاً هيزي نكنيد . خدا رو خوش نمياد ماه رمضونيه " نچ حضرات مومنين و مومنات . در اين باب شاعر فرموده : اسكالپل آتشينم هست ، ليكن در نمي گيرد.

خواهر آن قسمت زنانه مجلس را كرده اي نقل حكايات و كرامات "العلاج للبلاء الازدواج". اين بنده خدايي كه دارد قرآن ميخواند توي ميكروفن مغزش ايراد ندارد كه . مي تواند برود كنج خانه با ترتيل تلويزيون همنوا شود . بعد خود شما ميايي ميگويي چرا ما با قرآن غريبه هستيم ؟ حالا از كلام حضرت حق جل جلاله هم نقل شود كه هنگامي كه قرآن خوانده مي شود سكوت كنيد ، شما بيا جواب بده كه قرآن براي مسابقات بين المللي نازل شده نه براي سبك زندگي !!

فلذا جوان گستاخ نباش ! حالا اينكه نشسته اي دو ساعت دعا خوانده اي و دو ليتر هم از خوف خدا گريه كردي دمت گرم ( واقعا" دمت گرم ) ولي نماز صبح را لطفا نپيچان . چونكه از قرار معلوم و خير سر جماعت مسلمان نماز صبح واجب است . حالا اگر ميخواهي جواب بدهي كه "خدا مهربونه دلت پاك باشه بابا " بگو . بنده هم در اين حين ٬ مشغول محاسبه مسافت و تنظیم نوك مگسك و برآورد مهمات براي پايين آوردن برجك شما خواهم بود.

اينكه ورزش چيز خوبي است درش شكي نيست . ولي جوانك نفله ، جاي فوتبال توي مسجد نيست . یک کاری نکن که به خاطر فوتبال از اسلام و مسجد زداییده ! بشی .

هوي يارو ! اينكه روزه ي كسي كه مقداري از مويش از زير روسري بيرون است ، يا روزه ي كسي كه زنجير طلا انداخته به قطر تيرآهن 18 ، قبول حضرت باري تعالي  مي گردد ، نه به تو مربوط است نه به من نه به هيچ مخلوق جاهل ديگري  . جنابعالي اگر خيلي دغدغه وا اسلاما و وا قرآنا را داريد به رساله مرجع عاليقدرتان ، قسمت امر به معروف و نهي از منكر مراجعه كنيد . به قول يك زيدي ! : بنده شناس ديگري است

حضرت هيأت امنا مسجد يا حسينيه يا تكيه ! بجاي اين پول هنگفت كه براي بنرهاي رنگ وارنگ و سيستم صوتي  و جايزه مسابقه احكام و كتاب دعاي اضافه بر سازمان داده ايد ، پول مي داديد دو تا چراغ توي اين مسير مراسم روشن مي كردند كه اين پيرمرد و پيرزن و بچه زمين نخورد و تا آخر ماه رمضان خانه نشين شود

 

مناجات / دعاي شريف و زيباي  افتتاح : فَإِنْ أَبْطَأَ عَنِّی عَتَبْتُ بِجَهْلِی عَلَیْکَ وَ لَعَلَّ الَّذِی أَبْطَأَ عَنِّی هُوَ خَیْرٌ لِی لِعِلْمِکَ بِعَاقِبَةِ الْأُمُورِ فَلَمْ أَرَ مَوْلًى کَرِیما أَصْبَرَ عَلَى عَبْدٍ لَئِیمٍ مِنْکَ عَلَیَّ یَا رَبِّ إِنَّکَ تَدْعُونِی فَأُوَلِّی عَنْکَ وَ تَتَحَبَّبُ إِلَیَّ فَأَتَبَغَّضُ إِلَیْکَ وَ تَتَوَدَّدُ إِلَیَّ فَلا أَقْبَلُ مِنْکَ کَأَنَّ لِیَ التَّطَوُّلَ عَلَیْکَ فَلَمْ [ثُمَّ لَمْ‏] یَمْنَعْکَ ذَلِکَ مِنَ الرَّحْمَةِ لِی وَ الْإِحْسَانِ إِلَیَّ وَ التَّفَضُّلِ عَلَیَّ بِجُودِکَ وَ کَرَمِکَ فَارْحَمْ عَبْدَکَ الْجَاهِلَ وَ جُدْ عَلَیْهِ بِفَضْلِ إِحْسَانِکَ إِنَّکَ جَوَادٌ کَرِیمٌ ...

 اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا / و آخر دعوانا ان ِ الحمدلله رب العالمين

نویسنده: دانشجوی هرز

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 2:5  توسط اسکالپل  | 

 امروز یه دختر کوچولوی پنج ساله با خوشحالی بهم گفت «من بالاخره به آرزوم تو خواب رسیدم!» من که محو شیرین زبونیش شده بودم پرسیدم «جدی؟ خب چه خوابی دیدی خانوم کوچولو؟!» دختر کوچولو آب دهانشو قورت داد و با هیجان گفت «خواب دیدم جومونگ شدم»...
...«تازه یه شمشیر کلفت گذاشته بودم رو گردن بانو مائورینگ...»...
بعدش از من که چشام تقریبا از حدقه بیرون زده بود پرسید «شما بانو مائورینگو نمی شناسین؟ همونی که خیلی کارای مهم می کنه..اصلا همه چیز بویو تو دستشه...»

منبع: وبلاگ سبوی تنهایی (به استثنای شکلکهای استفاده شده!)


خدایا...

جومونگ رو از ما نگیر!
بین جومونگ و ما در دنیا و آخرت جدایی مینداز!
خدایا جومونگ رو از ما راضی و خشنود کن!
شب اول قبر به فریاد برسان!!
امواتش رو غریق رحمت بفرما!
حوائجش شرعیه‌اش رو برطرف بفرما!
خیر دنیا و آخرت به خودش و خانواده‌اش بده!
بر عزتش بیفزا!
عاقبت امرش رو ختم به خیر بفرما!
خدایا جومونگ و رزمنده‌هاش رو نصرت عنایت کن!
دشمنانش رو خوار و ذلیل بفرما!
اونها رو به سزای اعمالشون برسون!
دوستانش رو شاد کن!
بر توفیقات طرفدارانش بیفزا!
مرضای مسلمین از محبینش رو لباس عافیت بپوشان!
خدایا این سریال رو از سازندگانش قبول کن!
عمر بینندگان این سریال رو برای دیدن قسمت آخر مستدام بدار!
از آفات و بلیات، خودشون و خانواده‌شون رو مصون و محفوظ بدار!
این سریال رو جزو باقیات صالحات عواملش ثبت و ضبط بفرما!
جومونگ رو از شر اشرار، کید کفار مخصوصاً آمریکای جنایتکار مصون بدار!
کسانی رو که اگه بهش مسلط بشن، رحم نمی‌کنن، بر او مسلط مفرما!
خدایا ما رو از طرفداران جومونگ محشور کن!
خدایا ما رو با جومونگ محشور کن!
و اجعل صلواتنا به مقبولة!!!
و ذنوبنا به مغفورة!!
و دعائنا به مستجابة!!
خدایا دلهای ما رو آنی و کمتر از آنی از یاد جومونگ غافل مفرما!
مخالفین جومونگ رو اگه قابل هدایت هستن، هدایت، و اگه نیستن محو و نابود بفرما!
زیارت جومونگ رو در این دنیا لااقل در خواب نصیب بفرما!
ما رو از مخلصین محبینش قرار بده!
خدایا حاجت همه ما اینه؛ ما رو  از دنیا مبر مگر توفیق تماشای دوباره این سریال رو - از اول تا آخر - نصیب ما کرده باشی!!
برای سلامتیش صلوات!

ویرایش نوشت: من تا حالا به تماشای هیچ قسمتی از سریال پرطرفدار جومونگ ننشستم. نه اینکه وقت نداشته باشم یا اهل تلویزیون نباشم. اپیزودهایی از این سریال رو بصورت پراکنده کنار کسانی که به تماشاش می‌شینن دیدم ولی چیزی که من رو به عنوان مخاطب جذب کنه، تو این سریال شخصاً برام وجود نداشته. درست اطلاع ندارم که چی در جریانه توی سریال، ولی اینکه تب این سریال بعد از یکسال و اندی (اگه اشتباه نکنم) نخوابیده شکی درش نیست. این در حالیه که خیلی‌ها نسخه کاملش رو بصورت دی.وی.دی گرفتن و تا قسمت آخر دیدن و در حالیکه پخش این سریال همچنان از تلویزیون ادامه داره آخر ماجرا بصورت کامل برای بسیاری از بینندگان این سریال معلومه و بقول گفتنی لو رفته. با اینهمه، فروش نسخه‌های اوریجینال و غیراوریجینالش همچنان تو بازار سیاه فیلم ادامه داره و این تب اینقدر بالاست که اخیرا پای بازیگر نقش اول این سریال رو به تهران باز می‌کنه و توزیع کنندگان نسخه‌های قاچاق این سریال برای تبلیغ این سریال در اینترنت همچنان پول پرداخت می‌کنن.

غرضم نقد سینمایی و تحلیل علت پر مخاطب بودن سریال و این حرفها نیست. تخصصش رو ندارم. اما اینکه مردم تلویزیون رو با خودشون به مسافرت می‌برن و کنار ساحل گیسوم داخل چادر به تماشای این سریال میشینن یا دید و بازدید و صله ارحامشون در ایام نوروز تحت الشعاع دیدن جومونگ قرار می‌گیره یا کسی به ثبت احوال برای تغییر اسمش به "جومونگ" مراجعه می‌کنه یا برای بازیگر زن این سریال دست به خودکشی می‌زنه یا اینکه خبرنگاری خودش رو به صرافت میندازه تا از بازیگر نقش جومونگ در مورد سوسانو بپرسه تا این جمله سطحی رو از زبان این بازیگر که "همه جوانان کره‌ای عاشق سوسانو هستند" برای سایت یا نشریه‌اش تیتر کنه یا اینکه دختر بچه پنج ساله در آرزوی جومونگ شدن میخوابه حکایت از چیزی داره که تحلیلش و بصورت قابل فهم در آوردنش مثلاً در قالب یک مقاله از من بر نمیاد ولی برای خودم روشنه (خدا شهید آوینی عزیز رو رحمت کنه که کتاب "آینه جادو" رو برای ما نوشته). پست امشب اشاره‌ای طنز آلود به این موضوعه. برای توضیح قضیه بصورت کنایه راستش بیشتر از این در توان نداشتم. هر کس گرفت، گرفت. هر کس هم نگرفت که حرجی بر او نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 2:5  توسط اسکالپل  | 

هر چی می‌کشیم از این اساتید کلرادو و دیویس و ایلینویز و میشیگان دیده و کلاً آمریکا دیده است. بدترین چیزها را از این‌ها یاد گرفتیم در دوره دانشجویی. استادی داشتیم که از دانشگاه ایلینویز دکترای فارماکولوژی دامپزشکی داشت و دو ترم برای درس سنگین فارماکولوژی آمد. هر کار عجیب و غریبی که توی کلاس داشت اسمش را گذاشته بود "سوغات آمریکا" ! مثلاً هر جلسه، کوئیز داشتیم سر کلاس! می‌گفت این سوغات آمریکاست چون آنجا استاد فلان درسشان هر جلسه کوئیز می‌گرفته سر کلاس. یکی دیگر از کارهای خاصش این بود که طراحی سؤالات امتحانی را واگذار می‌کرد به خود بچه‌ها. این هم سوغات آمریکا بود! چون آنجا اینطور بوده که سؤالات امتحانی را خود دانشجویان طراحی می‌کردند و بانک سؤالی تشکیل می‌شد و نهایتاً استاد برگه امتحانی را از توی این بانک سؤال بیرون می‌کشید.

ترم گذشته برگه امتحانی یکی از دروس را به سبک سوغات آمریکا دادم دست بچه‌ها. الان هم که الان است دور از جان مثل س.گ از این ابتکارم پشیمانم! آخر ترم آمدند آبغوره گرفتند که جزوه درس بافت شناسی خیلی سنگین شده چند فصلش را حذف کن (ده فصل از نوزده فصلی را که طبق سر فصل باید برایشان تدریس می‌شد اتوماتیک در طول ترم برایشان حذف کرده بودم! یعنی تدریس نکرده بودم. چون سر فصل درس را که مصوب شورای انقلاب فرهنگی - آنهم در سال 61 - بود قبول نداشتم!) با این حال، اصرار داشتند که از این نه فصلی که گفته‌ای چهار پنج فصلش را حذف کن! می‌دانید، خوشم می‌آید از این بچه‌ها!! اینها مرا یاد "گیگیلی" می‌اندازند! گیگیلی یادتان است؟ همان عروسکی که یک مدت با کلاه قرمزی و پسرخاله در برنامه تلویزیونی‌شان همراه بود. همان عروسکی که آویزان بود کلاً و حال زنده بودن را هم نداشت! من عاشق شخصیت این عروسک بودم!

بنظر من دانشجویی که گیگیلی است، امتحان دادن به سبک سوغات آمریکا برایش مثل کباب بلغاری خوردن با دندان مصنوعی است! گفتم باشد اگر جزوه سنگین شده بروید سؤالات امتحانی را خودتان طرح کنید بیاورید. سؤال تستی. نفری بیست تا. پنجاه نفرید، می‌شود هزار تا. این هزار تا سؤال پانصد تایش بدرد سبزی فروش محل می‌خورد. آنها را حذف می‌کنم بقیه را تکثیر کنید و بخوانید و بیائید سر جلسه. از بین این تعداد، چهل تا سؤال می‌دهم سر امتحان. خلاصه... رفتند سؤالاتشان را آوردند. خواندم و همه را دادم به آقا محرم، سبزی فروش محلمان!! آنهم کیلیویی ده تومان! بعد خودم سؤال امتحانی طرح کردم برایشان، باقلوا !!

سر کلاس گفته‌ام توی جزوه‌اش نوشته: "بافت غضروف فاقد رگ می‌باشد و از طریق انتشار از بافتهای همبند مجاور یا مایع سینوویال داخل مفصل تغذیه می‌شود." یکی از سؤالاتی که یکی‌شان از روی جزوه‌اش طرح کرده بود این است:

-  تغذیه در بافت غضروف از چه طریقی صورت می‌گیرد؟

الف) دهان            ب) ناف                ج) ریه                د)سرخرگ

 شما بجای من. اصلاً از درس بافت‌شناسی دامپزشکی هم هیچی نمی‌دانید. اصلاً جسارتاً بجای آن آقا محرم محله ما که درس نخوانده. ناف غضروفهای بدنتان کجایشان است؟! کدام موجود زنده یا مرده‌ای با ریه‌اش تغذیه کرده تا حالا؟! چند بدهیم به سواد دانشجویی که این سؤال را طرح کرده؟ آینده مملکت را چطور دست این گیگیلی بدهیم تا آنر را بسازد؟ این دانشجو را به کدام درختی بکوبیم (!) یا کدام درخت را بکوبیم توی مغزش تا تکان بخورد؟ باز بگوئید اعصاب نداری! ده پانزده نفر از این کلاس مشروط شده این ترم. دانشگاه هم همه کاسه کوزه‌ها را سر این درس چهار واحدی من شکسته و اینکه امتحان درستی از این گیگیلی‌ها نگرفته‌ام.

پی‌نوشت: خدا رحمت کند آن حکیمی را که فلک را اختراع کرده بود برای مکتبخانه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 2:0  توسط اسکالپل  | 

 یقه رئیس دانشکده را می‌چسبیم و عقب عقب می‌بریم و می‌کوبیمش به درخت، بعد معاون پژوهشی دانشگاه می‌شویم!!! نیفتاد... نه؟؟ قبول دارم. با روزه‌داری سخت است. آدم IQ اش در ماه مبارک می‌آید پایین!  

صبح یک روز دل انگیز  -  بخش آناتومی دانشکده دامپزشکی دانشگاه ...

قاب اول: آقای دکتر "میم. الف" که استادیار جوان و توانای آناتومی دانشکده دامپزشکی است و چند سال پیش رکورد نمره Board تخصصی کشور را زده، نشسته توی اتاقش و چند دقیقه بعد می‌خواهد بلند شود برود توی سالن تشریح برای کلاس. یهو (!) رئیس جدید دانشگاه که از امروز آمده سر کار و روز اول ریاستش با اصحاب و اذناب بلند شده راه افتاده بصورت سر زده از همه دانشکده‌ها بازدید می‌کند وارد اتاق می‌شود. آقای دکتر، جا می‌خورد و از پشت میزش بلند می‌شود. رئیس دانشکده کشاورزی هم که تازگی دانشکده‌شان با دانشکده دامپزشکی ادغام شده همراه آقای رئیس است. (از اینجای متن به بعد، بدلایل امنیتی به رئیس دانشکده کشاورزی می‌گوئیم آقای "ور" ! گوشی دستتان باشد.)

آقای رئیس که اِند تیریپ مشدی است با صدایی کلفت با دکتر "الف" خوش و بش می‌کند و بعد از آشنایی و غیره در مورد وضعیت بخش آناتومی سؤالاتی می‌کند. آقای دکتر "الف" هم از زحمات و خون‌ دل ‌هایی که برای ساختن و تجهیز بخش آناتومی از ده سال پیش تا حالا شخصاً کشیده می‌گوید. دکتر "الف" همینطور در حال توضیح دادن است که یهو آقای "ور" می‌پرد وسط حرفش و به آقای رئیس می‌گوید: "البته جناب دکتر این ساختمان فقط یک ایراد اساسی دارد. آنهم اینکه درست است که اینجا قسمتی از دانشکده دامپزشکی محسوب می‌شود ولی با ساختمان دانشکده دامپزشکی فاصله زیادی دارد. الان هم که ما مزارع آموزشی‌مان را گسترش داده‌ایم این ساختمان وسط مزارع ما قرار گرفته. من پیشنهاد می‌کنم این ساختمان را شما دستور بدهید در اختیار ما قرار بگیرد. آقای دکتر "الف" هم می‌توانند بخش آناتومی را به ساختمان دانشکده انتقال بدهند. یک سالن تشریح جدید و مجهز هم نزدیک دانشکده ساخته شود که دانشجویان دامپزشکی برای کلاسهای آناتومی مجبور نشوند از ساختمان دانشکده تا اینجا پیاده روی کنند."

قاب دوم: آقای رئیس از بخش می‌آید بیرون تا موقعیت ساختمان بخش آناتومی و مزارع اطراف ساختمان را ببیند. بقیه هم راه می‌افتند از بخش می‌آیند بیرون. آقای "ور" همینطور یک ریز دارد توضیح می‌دهد که چرا به صلاح دانشکده کشاورزی است که این ساختمان در اختیار آنها قرار بگیرد که یهو دکتر "الف" قاطی می‌کند و یقه کت آقای "ور" را می‌چسبد و جلوی آقای رئیس و بقیه می‌کوبدش به درخت!! و هر چی از دهنش در می‌آید به او می‌گوید. بقیه می‌دوند که آقای "ور" را از دست دکتر نجات بدهند. آقای دکتر که بدجور عصبانی است یقه آقای "ور" را ول می‌کند و از آقای رئیس عذرخواهی می‌کند و توضیح می‌دهد که چرا آقای "ور" بیخود کرده (!) چنین تقاضایی دارد و با عصبانیت می‌گوید که برای آجرهای این ساختمان خودش شخصاً زحمت کشیده و این بخش الان از فعالترین و مجهزترین بخش‌های دانشکده دامپزشکی است و جسارتاً حاضر نیست این ساختمان را حتی با دستور ایشان به آقای "ور" بدهد.

 

صبح دل انگیز فردا -  حوزه ریاست دانشگاه، اتاق رئیس دانشگاه

آقای رئیس معتقد است آقای دکتر "الف" بخاطر حرکت دیروزش در بخش آناتومی، شایسته معاونت پژوهشی دانشگاه است!!! آقای دکتر "الف" حکم معاونت پژوهشی را شخصاً از ریاست دانشگاه دریافت می‌کند. دوره ریاست آقای رئیس درخشانترین دوره‌ای بود که دانشگاه داشت همینطور دوره معاونت آقای دکتر "الف".

پی‌نوشت: به تعدادی هیأت علمی جگردار برای کوبیدن تعدادی از مسئولین دانشگاه به درخت نیازمندیم. اگر معاون پژوهشی هم نشدند لااقل تعدادی از مسئولین دانشگاه به درخت کوبیده می‌شوند. حقشان است!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 2:6  توسط اسکالپل  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام

ذکر نکته : یعنی همه تا الان هر جا رفتید جلسه ٬ منبری شون آن تایم بوده دیگه ؟!!

برادر محترم ، خواهر گرامي ! شش ميليارد و هفتصد و نود و يك ميليون و هشتصد و چهل و دو هزار و سيصد پنجاه نوع اطعمه و اشربه گذاشتي روي ميز كه فقط نگاه كردن به اينها يك افطار تا سحر طول مي كشد . چه برسد به خوردن ! آن كارگر شهرستاني يا اصلا تهراني يا بلكه افغاني كه در ساختمان در حال ساخت كه در كوچه شما كار مي كند فرقش با شما در چيست ؟ نه . جدي پرسيدم . نمي خواهد جواب بدي . چايي ات را هورت بكش بینیم بابا ! .

مايكل ! در به در ! باز اين بلوتوث ها چيه كه داري توي مسجد پخش مي كني ؟ اينهايي كه داري به موبايل من ميفرستي ، مايه شرم جنيان كافر حربي است . توي مسجد كه جاي خود دارد خانه خراب .

حاج آقاي فلانكي ؛ متصدي محترم و معزز و والا مقام آبدارخانه ، كافي است كه يكبار ديگر من چايي در دست اين جماعت مستمع ببينم .ولو اينكه كسي با چايي يا خوراكي از خانه اش آمده باشد . با سيم بكسل آن آبدارخانه ات را تخته مي كنم كه با خيال راحت بروي سريالها را ببيني .

برادر قشنگيان ! لذت خواندن و گوش كردن قرآن و دعا به اكوی سيستم صوتي نيست . وگرنه خدا كه بهتر از همه بلد بود با قرآن كريمش يك سيستم صوتي و تعداد كافي باند و ميكسر و آمپلي فاير هم نازل کند. در ضمن اگر نمي تواني دعا را درست بخواني به ميكروفن دست نزن . پژوهش علمي اي كه ثابت كند طول عمر و خوشبختي رابطه مستقيم با  استفاده ازميكروفن دارد هنوز تاليف نشده يا لااقل بدست ما نرسيده .

خانواده محترم جالب زاده ! به همت شما ، مردم قطب شمال ، بوميان  مناطق استوايي و حاره اي ، كوهنوردان كليمانجارو و كاهنان معابد تايلند هم اين توفيق نصيبشان ميشود كه از برنامه هاي سحر را بطور كامل حظ و بهره وافي ببرند . آخر آن همسايه طبقه پاييني يا آن طفل جغله ي واحد روبرويي يا پيرزن مسيحي خانه بغلي چه ذنب لا يغفري انجام داده كه بايد با شما و تلويزيون تان شب زنده داري كند؟ آقاجان ! كم كن آن بي صاحاب مانده را 4 صبحي !!

مناجات / دعاي افتتاح : فَكَمْ يا إلهي مِنْ كُرْبَةٍ قَدْ فَرَّجْتَها، وَ غُمومٍ قَدْ كَشَفْتَها، وَ عَثْرَةٍ قَدْ أقَلْتَها، وَ رَحْمَةٍ قَدْ نَشَرْتَها، وَ حَلْقَةِ بَلاءٍ قَدْ فَكَكْتَها ؟

اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي لَمْ يَتَّخِذْ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً، وَ لَمْ يَكُن لهُ شَريكٌ فِي الْمُلْكِ،ْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ تَكْبيراً... َ

و آخر دعوانا ان ِ الحمدلله رب العالمين

نویسنده: دانشجوی هرز

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 2:0  توسط اسکالپل  | 

به شیخ پیامک زدیم: "سلام شیخنا! منبر دوم رو میری امشب؟" جواب داد: "سلام دکتر جان. منبر دیر وقت آماده میشه" (شیخ امشب مشکوک می‌زنه!)

بنده که بانی مجلس باشم بصورت اورژانسی دچار هایپومنبرمی (افت منبر خون!) هستم... شیخنا برس به داد!

 

جای منبر شیخ!

 .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 2:7  توسط اسکالپل  |