تبليغاتX
اسکالپل


بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

اصفهان بودم . قرار گذاشتیم با جناب یوسف میدان امام. چون به حزب الله خیلی علاقه دارد ، جلوی مسجد امام قرار گذاشتیم . به خودم می بود برای حفظ آرمانهای رژیم های پادشاهی(!) جلوی عالی قاپو قرار می گذاشتم . بلاخره آنها هم زحمت کشیده اند، حالا نصف مملکت را سوت کرده اند و رفته است پی کارش به ما ربطی ندارد . در رژیم پادشاهی ، ظل الله ، مملکت را از پدر ارث می برد. حالا بابایش از کجا آورده به ما دخلی ندارد . یک زمینی داشته است و ایران افتاده تویش لابد . البته مسجد شیخ لطف الله هم بود که گرّ و گر توریست می رفت داخلش . حکماً فرمانده پایگاه بسیجش هم بشود پیتر یا مایکل یا ریچارد یا جورج. ما نفهمیدیم این مسئولین جمهوری اسلامی چه کار می کنند ؛ مسجد را توریستی می کنند . نمایشگاه کتاب را می برند توی مصّلی ، نماز جمعه را می برند توی دانشگاه ! شوت یه ضرب می زنند بعضی از این مسئولین ما ، یکی را می زنند توی پاشوره ، یکی را هم توی طاق طویله ، همه هم که بلا استثناء حلقه یک نظام هستند. ان شاء الله جمهوری اسلامی از دست بعضی مسئولین نجات پیدا کند.حقوق اساسی که بلغور نمی کنیم اینجا.

خلاصه همین طور که توی میدان امام می تابیدیم و مباحث را بی روغن سرخ می کردیم ، عاقبتش رفتیم سینما. آن هم صلاة ظهر جمعه . هنوز این یک خلاف را مرتکب نشده بودیم . خلاف مشابه مان این بوده که یکبار ساعت 10 صبح ناهار خوردیم ، از حسین مک دونالد بوفه ی دانشگاه. تنبیه بی موقع سینما رفتن مان این بود که فقط ما دو نفر رفته بودیم برای دیدن فیلم . خب هیچ کجای دنیا هم برای فقط دو نفر فیلم را نمایش نمی دهند که . کمی صبر کردیم و قصد داشتیم یواش یواش یک مجلس ذکری بگیریم که خدا بزند پس کله ی چند تا از ما بیکارتر که بیایند و از برکت حضور آنها مستفیض بشویم . بلاخره یک جمع سه نفره آمدند داخل که موجی از شادی را در ما ایجاد کرد. به گمان مان رسید که فامیل صاحاب سینما باشند و احتمالاً آمده اند چاق سلامتی کنند و این یعنی دود شدن خیال خام فیلم دیدن.در کسری از دقیقه نظرمان تبدیل به یقین شد . اگر می دانستیم اینقدر کرامت داریم ، از خدا یک گونی پول می خواستیم ! ولی خدا هم توی کاسه ما نگذاشت و بلاخره با حضور دو تا کبوتر که قصد داشتند یا دارند یک زندگی پروانه ای داشته باشند ، ما دچار حرمان نشدیم و بخت مان باز شد که فیلم را ببینیم. تازه آن فامیل های صاحاب سینما هم آمدند و مجلس به حدّ نصاب رسید و رفتیم سراغ دستور کار : فیلم روزهای زندگی ...

تا اینجا ابن خلدون ننوشتم که حالا بخواهم فیلم را تعریف کنم ، ولی شیخ طادی را در یابید که این بنده خدا یکی از رویش های فیلمسازی ما است . آن از شاهکار " شکارچی شنبه" اش ، و حالا روزهای زندگی که نشان می دهد هنوز متن جنگ هشت ساله آن قدر داستان و روایت دارد که ما برویم سراغش و فرهنگ جنگ و جهاد را احیاء کنیم در این وا نفسای فرهنگ و سینما و سیاست آبگوشتی . این عبارت "متن جنگ هشت ساله" خیلی مهم است. منظور حاجی سیدت رو کشتن نیست ها . منظور روایت شعار نزده ی اتفاقات و ارزش های جنگ است. یکی مثل حاتمی کیا بعد از چند فیلم درباره ی متن جنگ رفت سراغ اجتماعیات جنگ ، ولی کار شیخ طادی نشان داد که حرف هست ، روضه هست ، غزل مصیبت هست ، سرود هست ، مستمع هست ، منبری هست . همین خودش دو تا سیمرغ ارزش دارد علاوه بر آن سیمرغ هایی که روزهای زندگی در جشنواره درو کرد.فیلمی درباره ی مجاهدت و طرز فکر آدم های کمتر دیده شده ای در جنگ نظیر کادر پزشکی یک بیمارستان صحرایی آن هم در حین پذیرش قطعنامه و یورش بعثی ها به این بیمارستان و درگیری های ریز و درشت نفس گیر و ... همه ی کار شیخ طادی و تیمش نیست البته . اصلش به استخوان دار بود فیلم است که شعار نمی دهد و سفره ای پهن می کند تا هر کسی به اندازه ی ظرفیتش و ذائقه اش از گفته ها و حتی نگفته های فیلم استفاده کند . خدا قوت سنگین برای آقای شیخ طادی و گروه خوبش.

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم و اهلک اعدائهم

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 23:42  توسط دانشجوی هرز  | 

میلاد صدیقه طاهره حضرت فاطمه زهراء (س) و روز زن (عرض تعظیم!) و روز مادر مبارکباد. در روز میلاد حضرت زهرا (س) بخاطر خدمت سربازی، نه خدمت مادر هستم نه خدمت همسر. سرباز فقط در خدمت خدمتش است، چه کند! ان شاء الله دوستانی که در خدمتگزاری حاضر هستند، کم مباد همتشان! بگذریم... بالاخره بعد از یکماه سبک و سنگین کردن، نوشتن در یک وبسایت با دامنه‌ تعریف شده را به ادامه کار در اینجا ترجیح دادم. بدلایلی مایل به ثبت دامنه نبودم اما ایرادات فنی پیش آمده بعد از هک وبلاگ وادارم کرد تا زیر بار بروم. دامنه یکماه است که ثبت شده ولی رهایش کرده بودم تا شاید از نوشتن در آن منصرف شوم! عجله‌ای برای نوشتن نداشتم؛ می‌خواستم ضرورت ادامه کار به این شکل را با تأمل بیشتری به خودم بقبولانم. وبلاگ جدید هنوز خیلی کار دارد ولی عجالتا هر چه هست، امنیت بیشتری دارد و فیدش مثل اینجا گم نیست! اگر چشمتان به قالب اسکالپل عادت کرده باشد، حکما طول می‌کشد تا به قالب جدیدش عادت کند. تغییرات کوچکی در لینک‌ها داده‌ام، چند سطری به معرفی وبلاگ و پروفایلم اضافه کرده‌ام و مقداری از تغییرات هم بخاطر تنظیمات دیفالت نرم افزار وردپرس فارسی دست من نبوده. هنوز کار با وردپرس را خوب بلد نیستم و گوشه و کنارش را درست نمی‌شناسم ولی دارم یاد می‌گیرم! دیگر اینکه بزودی بک آپ یادداشتهای سابق را که چند روز قبل از هک شدن وبلاگ گرفته بودم روی وبسایت جدید قرار خواهم داد.

پی‌نوشت: این پست فقط اطلاع رسانی بود. دو پست آخر حقیر و اسکالپل جدید اینجاست.

پیامک آنتی فیمینیستی رسیده: مرگ دست خداست؛ زن فقط وسیله است!!!
ویرایش / پیامک فیمینیستی رسیده: خداوند زن را نمک زندگی قرار داد تا مرد نگندد!!!

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 1:58  توسط اسکالپل 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ.

اى كسانى كه ايمان آورده ‏ايد به خودتان بپردازيد هر گاه شما هدايت‏ يافتيد آن كسی كه گمراه شده است به شما زيانى نمی رساند بازگشت همه شما به سوى خداست پس شما را از آنچه انجام می ‏داديد آگاه خواهد كرد.

سوره ی مبارکه ی مائده - آیه ی شریفه ی105

پی نوشت : "خود عمّار پنداری" آفت است، همانطور که سیب زمینی بودن آفت است.

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم و اهلک اعدائهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 18:46  توسط دانشجوی هرز  | 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

محله ی ما یک شیرینی فروشی داره که نه به قاعده ی اون شیرینی فروش های فلان و فیسار باشه ، ولی کارش درسته. هر نوبه که می رم که شیرینی بگیرم به مناسبتی ، جوانک می پرسه که برای چی می خواهی: اعیاد مذهبی رو که به اقتضای کسب و کار هم شده، خودش حفظه ریز به ریز.حتّی مثلاً بدونه میخوای برید دیدن زائر کربلا ، کلّی تحویلت می گیره. دندان مزد هم می دهد درجا ، که آرزو به دل نمونی .این بشر آسی هست برای خودش ! داداش جون اونطوری نگاه نکن که توی این وبلاگ و زیر این عکس و بیرق حرف آس بیاد وسط. حکماً اونی که آس رو ساخته عقلش به ز قوم عاد و ثمود و آل فرعون بوده . آس یعنی چی ؟ یعنی یک ، یعنی تک ، یعنی برگ سر ... بالای هر چی شاه و سرباز و عمله ظلم و جور. آس که اومد شاه و ما یعتلق به ، اعتباری ندارن.حکایت همین آس یه پا درس توحیده واسه جماعت الواط . الواط هم که می دونی داداش ؛ جمع لوطیه .لوطی ها اگر نسخه اصل کارخونه باشن ، توی در و دیوار نشونی از آس می بینن .حکماً اینقدر دو زاریت صاف و صوف هست که قضیه آس و توحید رو گرفته باشی .جماعت لوطی ، جماعت اهل توحیدن اهل آس . اونم نه هر آسی ؛ فقط آس برنده . ولی جمع لوطی ها کمتر جمعه . تک و توک هستن واسه خودشون ( مصرع : خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است ) .حالا این که ذکر آس بود ، حرف تاس باشه طلبت که وصلش نکنم به جایی که فکر کنی وبلاگ زیر شیر مسکرات بوده .مخلص کلوم که این شیرینی فروش محله ما خیلی لوطیه واسه خودش .

یکبار اون اوایل که این زید لوطی اومده بود توی محل یه جوری مصادف بود با نکبت بازی اون لانتوری دانمارکی که جسارت کرد به حضرت لولاک لما خلقت افلاک. ما هم که سلطان جا نماز آب بکش های محله و حومه. رفته بودیم چهارتا شیرینی بگیریم واسه خودمون که با چایی بریم بالا. بهش گفتم : آقا از اون گل محمّدی ها یک کیلو بده . یه جورایی براق شد تو چشمهام و در اومد که : "ببین آقاجون ! اون یارو رو بدن دست من خودم گردنش رو می شکونم . منتها اسم این شیرینی هر کاریش کنی دانمارکیه ." یه جورایی فهموند که شیرینی نه جا نماز آب کشیدن بر می داره و نه قرتی بازی. مخلصش اینکه جا نماز رو گذاشتیم رو کول مون و زدیم بیرون که بساط رو جای دیگه پهن کنیم.

کار بوقی همینه داداش . یه روز در دروازه رد نمیشی ، یه روز از سوراخ سوزن رد می شی.منتها بوقت عین صور اسرافیل همیشه استندبای هست ، چه پای دروازه ، چه پای سوزن.مفاتیح رو می ریزی توی موبایل ، موبایل رو می کنی هیئت . هیئت رو می کنی جلسه کمیته سیاسی حزب  . حزب رو می کنی جانشین روح الامین در مواقع اضطراری که وحی بیاره برای بصیرتت.اشکال از موبایل و مفاتیح و هیئت و حزب نیست . اشکال از سیستم بوقی عهد بوق هم نیست. اشکال از خود بوقچی هست که میخواد همه چیز اینپورت کنه توی بوق و اوت پوتش ارکستر فیلارمونیک اتریش باشه ! برای همین شیرینی دانمارکی میشه گل محمدی و تو با بوقت از سوراخ سوزن رد می شی .نمی دونم شما به این سیستم بوقی چی می گید ولی ما بهش می گیم "آرمانگراییِ انقلابیِ کوپنی" .این هم باشه طلبت که فکر نکنی وبلاگ زیر شیر نظریه پردازی صد تا یه غاز بوده.

داداشِ آرمانگرای کوپنی ! لا اقل قدّ کوپنت بوق بزن . علی حده اش ضرر داره .بیشتر واسه ی خودت . اون خط کش بی صاحاب کوپنی ات رو هم غلاف کن که برای جنود عقل و جهل حاشیه نزنی، مثل اینکه بی سوادی مثل من بخواد به عروة الوثقی حاشیه بزنه .ته خطش می شه اینکه یه قاشق چایخوری از دیس بهت میدن و تو ناغافل مست می کنی. تویی که می خونی و می شنوی ، شاید من هم باشه . فلذا این نوشته رو اخوانی تلقّی کن.

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 20:43  توسط دانشجوی هرز  | 

[خاطره درج شده در پشت تصویری از شهید مرتضی یاغچیان از انتشارات «کاروان زیارتی کربلای ایران» (قبلا کاروان‌های «راهیان نور» را به این نام می‌نامیدند!) از زبان سردار مصطفی مولوی.] قبل از اینکه شهید مرتضی یاغچیان به شهادت برسد با هم بودیم. بعد از شهادت شهید حمید باکری، آقا مرتضی مأموریت داشت که به جای ایشان سنگر برود. آقا مرتضی قبل از اینکه به خط برسد از ناحیه شکم زخمی شد. شب پیشش رفتم و گفتم: «آقا مرتضی! من اینجا هستم و بجای شما انجام وظیفه می‌کنم؛ به عقب برگرد.» ولی ایشان قبول نکرد و فرمود: «من سنگر حمید را خالی نخواهم گذاشت.» اول صبح بود که آقا مهدی تماس گرفت و از آقا مرتضی پرسید. گفتم بشدت زخمی شده. گوشی را به آقا مرتضی دادم که با آقا مهدی صحبت کند. آقا مرتضی با اینکه شدیدا مجروح شده بود با اطمینان خاطر به آقا مهدی گفت: «خبری نیست.» پشت بیسیم، آقا مهدی خطاب به آقا مرتضی گفت: «مرتضی جان! اجرت با خدا. بدن زخمی شما خاطره حضرت حمزه در زمان پیامبر (ص) را برای ما زنده می‌کند.»

آتش باری سلاحهای سنگین دشمن شدت یافت و پاتک سنگین عراقی‌ها و پیشروی آنها شروع شد و ما بنا به دستور در حال عقب نشینی بودیم. آقا مرتضی در حال حرکت و عقب نشینی مرتب با بیسیم صحبت می‌کرد و بقیه رزمندگان را روحیه می‌بخشید و راهنمایی می‌کرد اما چون زخمی شده بود نمی‌توانست تند راه برود. فاصله تانک‌های دشمن هر لحظه کمتر می‌شد، آقا مهدی مجددا تماس گرفت و گفت: «آقا مرتضی چه خبر؟» آقا مرتضی گفت: «صحنه‌های عجیبی است آقا مهدی.» آقا مهدی گفت: «مرتضی جان! مواظب باش بهشت و دنیا را تشخیص بدهی!» مرتضی گفت: «بهشت را می‌بینم و راهی که انتخاب کرده‌ام اگر خدا قبول کند بهشت است.» دقایقی بعد با رسیدن عراقی‌ها، آقا مرتضی به آرزویش که وصال معشوق بود نائل شد. 

شهید مرتضی یاغچیان، قائم مقام لشکر ۳۱ عاشورا بود که در سال ۶۲ در عملیات «خیبر» به درجه رفیع شهادت نائل شد. پیکر پاک این سردار رشید اسلام سالها میهمان جزایر مجنون بود که سرانجام در سال ۷۶ رجعت کرد و شمع مزار شهدای لشکر عاشورا در گلزار شهدای تبریز شد. این خاطره را بخاطر گفتگوی عطرآگینی که در آن، میان فرمانده لشکر عاشورا آقا مهدی باکری و او رد و بدل شده آوردم؛ «مرتضی جان! مواظب باش بهشت و دنیا را تشخیص بدهی!...» دلم برای این آدمها تنگ شده...

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 15:14  توسط اسکالپل  | 

یکی از دوستان چند سال پیش می‌گفت شبی بر منبری در مورد علامه امینی (ره) صحبتی بود و من بچه‌های خردسالم را با خودم بردم که اسم «امینی» به گوششان بخورد! از آن شب این حرف او کلید شد برایم و گاهی یادم می‌افتد و بدردم می‌خورد! چند روز پیش سر کلاس داشتم مبحث «آناتومی اعصاب سر» را برای دانشجوهای ترم سوم دامپزشکی می‌گفتم، در دسته بندی این اعصاب گفتم: اعصاب یا «حسی» هستند یا «حرکتی» و یا «حسی - حرکتی» و بعد شروع کردم به تعریف اعصاب حسی، حرکتی و تقسیم زوج‌های دوازده‌گانه اعصاب مغزی به این سه گروه. نام یکی دو عصب از اعصاب حسی را نوشته بودم روی وایت برد که نمی‌دانم چرا برگشتم به کلاس گفتم: «البته این تعریفی که برای اعصاب حسی گفتیم، تعریف ما نیست؛ ما معتقدیم که حواس با روح الهی درک می‌شوند و این حرف که پیامهای حسی در مراکز عصبی تحلیل می‌شوند و آنگاه پیامهای مثلا بصری یا شنوایی ادارک می‌شوند معلوم نیست حرف درستی باشد!!» حکماً یاد آن جمله کلیدی افتاده بودم که اینرا گفتم! نگاه‌های عاقل اندر سفیه بچه‌ها از روی جزواتشان متوجه من شد اما کسی سؤالی نپرسید. چند لحظه به سکوت گذشت... بدون توضیح رد شدم و ادامه درس را گرفتم!

مطمئن بودم که هیچکدام از دانشجوها پی این حرف را که وصله ناجور درس آناتومی‌شان بود، نخواهد گرفت. اما مطمئن بودم که به گوششان می‌خورد! همین را می‌خواستم و شد.

سخت‌ترین بخش درس دادن، خود درس را ندادن است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 23:59  توسط اسکالپل  | 

اینهایی که از مدرسه تا دانشگاه به ما یاد داده‌اند «علم» است یا «معلومات»؟ و آیا ما با اینها تبدیل به «عالم» شده‌ایم یا «انبار معلومات»؟! اینها از آن دست سؤالاتی هستند که دانش آموز یا دانشجوی ما در طول دوره تحصیل هیچگاه مجال توجه به آنها را پیدا نمی‌کند چه برسد به دنبال جواب بودن. کم‌ پیدا می‌شود در میان دانش آموزان و دانشجویان ما کسی همچون شهید احمدرضا احدی (نفر اول کنکور پزشکی سال ۶۴) که وجودش به هدایت باطنی انسانی همچون امام خمینی (ره) نورانی است که قلم بر می‌دارد و در بیانیه بلندی خطاب به تک تک دانشمندانی که در کتابهای مدرسه از آنها «علم» آموخته رندانه می‌نویسد که «ما نظریه محکم تو را خواندیم و نیاموختیم». این «نیاموختیم» شهید احدی آن «نیاموختیم» نیست! او شاگرد اول بوده و همه را آموخته بود. اما چیزی در تکرار این «نیاموختیم» هست که مرا سخت شیفته او می‌کند که اگر بخواهم توضیح بدهم باید خیلی بنویسم! آنچه که سرّ کلام شهید در خطاب او به دانشمندان علوم غربی است این است که «راه ما با راه شما یکی نیست!»

آه! که راه شهدا را گم کردیم! آن «علم» را که مورد اشاره قرآن و روایات اهلبیت (ع) است حمل بر علومی می‌کنیم که اصولا صورت دیگری از علم را غیر از آنها متصور نیستیم و آنگاه گمان می‌کنیم منظور قرآن کریم و معصومین (ع) از تأکید بر ارزش علم و علم آموزی و حتی منظور حضرت امام (ره) از «تعلیم و تعلم» همین است که در سیستم آموزشی غربی «از کودکستان تا دانشگاه» جاری است. این اشتباهی است که مؤمنینی همچون شهید احدی آنرا با نور قرآن درمی‌یابند (هدی للمتقین) و ما نمی‌یابیم. عُجبی که در علوم جدید هست وحشتناک است! انگار که هیچ صورت دیگری از علم در برابر این علوم متصور نیست. وقتی می‌گویی حضرت آیت‌الله شیخ حسنعلی اصفهانی (نخودکی) خرمایی به کسی که عقرب او را گزیده بود داد و او بهبود پیدا کرد، دنبال این است که بداند آن خرما طبق «معلومات» فارماکولوژی و توکسیکولوژی او حامل کدام آنتاگونیست بوده که با مولکولهای پروتئینی سم عقرب بر سر اشغال گیرنده‌های آن مولکلول‌ها رقابت کرده و تأثیر سم را خنثی کرده!! هیچ فکرش به این سمت نمی‌رود که آن هم برای خودش علمی بوده؛ «و علم آدم الاسماء کلها». این چه عُجبی است که علوم جدید با خود می‌آورند طوریکه «و علم آدم الاسماء کلها» برای مسلمان تالی قرآن فقط آیه‌ای می‌شود در قرآن که شاید سالی یکبار در ماه مبارک بهم برسند! آن تعلیمی که خدا به آدم کرده کدام است؟ این علم کجاست؟ راه به کجا می‌برد؟ شباهتش با راهی که معلومات علمی دنیای جدید بسوی آن می‌برند چیست؟ و «معلمان» این علم کجایند؟

علوم جدید و معلمان آنها در خدمت همان هدفی هستند که با نازل کردن انسان از شأنیت خلافت‌اللهی او راه بسوی آن می‌برند؛ تصرفی تخصصی در طبیعت در جهت تمتعی مسرفانه. سیستم آموزشی از کودکستان تا دانشگاه هم در همین راستا تعریف شده؛ پرورش دادن متخصصینی که در خدمت آن هدف کلی در بیایند. مگر انسان کار دیگری غیر از تمتع در این جهان ندارد؟ آیا تعلیم و تعلمی که عبادت است همین تعلیم و تعلمی است که راه انسان از «یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملقیه» به سوی کره ماه کج می‌کند؟ آیا اگر بشر توانست پا بر کره ماه بگذارد، عبودیت حق محقق شده؟!

روز معلم گرامی است و گرامی باد. یاد و خاطره استاد مجاهد، شهید مطهری، هم گرامی باد. تعلیم و تعلم در شیعه به خون است! و راه را همین خون است که می‌نمایاند. «خط سرخ شهادت خط علی و آل علی است» و خُزان العلم، آل علی (ع) بودند و لا غیر. معلم هم حسین (ع) بود و ما غیر او معلمی نمی‌شناسیم و نمی‌خواهیم هم که بشناسیم. راه را و هم بیراهه را همین خون است که می‌نمایاند. و در همین راه است که هر چه بنویسی «بی استثناء آموزنده» می‌شود. راه ما با راه غرب یکی نیست. علم ما با علم آنها یکی نیست. علم ما در «کتاب» است که «لا یمسه الا المطهرون» و علم آنها در «تِکست بوک» است که هر سال خودشان یک «ادیشن» بر آن می‌زنند. علم ما تعلیم و تعلمش عبودیت حق است و علم آنها تعلیم و تعلمش عبودیت انسان. علم ما نوری است که «یقذفه الله فی قلب من یشاء» و جهان را تبیین می‌کند و علم آنها جز تبیین نسبت‌های وضع شده در جهان خلقت برای تمتع بیشتر از طبیعت، متکفل چیز دیگری نیست. معلم ما خداست و معلم آنها بریده از خدا. علم ما مدینه‌ای همچون رسول (ص) دارد و بابش علی (ع) است و علم آنها آکادمی دارد و بابش را به یک ایمیل می‌توانی باز کنی!

«کار یک معلم جهادگر در تربیت جامعه، ارزشش از تبدیل خاک به طلا بیشتر است.» این مضمون جمله‌ای است که دیروز از طرف دکتر فرهاد دانشجو، رئیس جدید دانشگاه آزاد اسلامی برای تبریک روز معلم به موبایلم رسیده بود. موبایلم را جایی جا گذاشته‌ام و الان پیشم نیست تا جمله کامل را بنویسم. این جمله از امام خامنه‌ای (زید عزه) است. مجال بسط این جمله نیست و راستش جرأت شرحش را هم ندارم چون ضعف خودم را باید لو بدهم و من اینجا قصد دارم فقط هوای نفسم را لو بدهم! تبدیل خاک به طلا کار انبیاء و اولیاء الهی است «آنانکه خاک را به نظر کیمیا کند...» و «جهاد» هنری است که اصغر و اکبرش هر دو پیر آدم را در می‌آورد. هیچکدامش را ندارم. تکلیفم را هم برای خودم سنگین‌تر از اینی که هست نکنم بهتر است. معلم جهادگر سید شهیدان اهل قلم بود و خاک را هم به طلا او تبدیل ‌کرد و رفت. همو که یک ترم بیشتر نتوانست در کرسی تدریس دانشگاه هنر دوام بیاورد و دوربینش را سر دست گرفت و رفت فکه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 10:59  توسط اسکالپل  | 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

این حرفها قسم جلاله بر نمی دارد. زوری هم نیست . اثباتش  در این دوره و زمانه از خوردن دلستر استوایی هم آسان تر است. شعار زدگی هم ندارد که هِرِ هِر ؛ یارو را سیاحت کن حس جو زدگی اش سر به ثریا زده . از آیات و روایات هم مدد نگیری باز هم می شود تیتر این پست را کما هو حقّه اثبات کرد . اثباتش هم تپاندنی نیست توی مخ به شیوه تبلیغات گوبلز و کمیته ی سیاسی حزب کمونیست و رفیق استالین . پست وبلاگ را نباید جوید ، باید مخاطب خودش با سلیقه ی خودش سوا کند از سر سفره . والللا !

یادآوری : قبلاً نسبت آمریکا به عنوان مدعی هژمون و نظم لیبرال گلوبال (به عنوان روح حاکم بر مناسبات بین المللی در چهار قرن اخیر) را توضیح داده ایم  همین جا . به لطف هکر محترم ، آن مطلب پریده است . فلذا دوباره باید بگوییم . آنهایی که می دانند بروند تا 50 بشمرند و دوباره بیایند ! هژمون یعنی : مقام و منصب و موقعیتی که در آن هیچ بازیگر و نفس کش معارضی توان اعمال مخالفت بر علیه هژمون را نداشته باشد حتی اگر نیت و قصد بیان مخالفتش را داشته باشد.نظم لیبرال گلوبال هم یعنی : نظمی جهانی بر پایه بده بستان های دولت هایی که ملت شان با مرزهای نژادی و قومیتی و زبانی و مذهبی از هم تفکیک شدند و روابط بین الملل را به تدریج شکل دادند.نا گفته پیداست که بازیگر هژمون هم دولتی است از میان همین دولتهای ملی ، پس بالطبع این غول هژمون طرفدار حفظ نظم و امنیت بین المللی بر اساس وجود دولت های ملی است. دولت های ملی موافق با هژمون که با آن ائتلاف تشکیل می دهند و مخالفان آن هم تا هژمون بر جای خود استوار است فرصت و جرئت نطُق کشیدن ندارند.در یک کلام هژمون پاسدار نظم لیبرال گلوبال است.

نظم لیبرالیستی و دولت ملی پدیده ای مدرن است. دولت به خودی خود از 4 عنصر تشکیل شده : سرزمین ، جمعیت ، حکومت و حاکمیت.  وجود هژمون به تداوم حیات نظم دولت-ملت یا همان لیبرالیسم گلوبال وابسته است ، چون گفتیم هژمون "دولت" است و برآمده از نظم لیبرالیستی. پس اگر عاملی این نظم را به هم بزند هژمون را به چالش کشیده است ، نه فقط هژمون را که فلسفه ی سیاست و امنیت مدرن را.بیایید گول پست مدرن های سوسول را نخوریم که به گمان خودشان از مدرنیسم رد شده اند و یک کلاس بالاتر نشسته اند. نخیر برادر ! هنوز که هنوز است دولتها بازیگر اصلی روابط بین ملت ها هستند ، چه بخواهیم و نخواهیم. پست مدرن ها هم بازیگری هستند زیر کد دولت ، زیر کد سرزمین ، زیر کد جمعیت ، زیر  کد حکومت ، زیر کد حاکمیت ، زیر کد مدرنیسم.

حالا چه چیزی می تواند دولت را با آن 4 ویژگی اش به چالش بکشد ؟ نگاه عاقل اندر سفیه نکن که برو آقا ! عمراً نشود که دولت از بین برود ، این تفکر کمونیستی است که دولت از بین می رود و این حرفا .ولی عرض این است که فقط یک مکتب جهانشمول است که می تواند مدرنیسم مبتنی بر لیبرالیسم جهانی را کله پا کند. آن هم نه هر مکتبی .اینجا را دقت کنید : حرف بر سر از بین رفتن دولت نیست ؛ حرف بر سر به چالش کشیدن بینش و فلسفه ی موجد دولت است.خلاصه کنم ، این فقط مکتب اسلام است که می تواند لیبرالیسم را به زیر بکشد و خلاء اش را هم پر کند.چون اسلام مکتبی است که وابسته به سرزمین نیست ، وابسته به کثرت جمعیت نیست ، وابسته به وجود حکومت دینی نیست ، وابسته به وجود حاکمیت دینی نیست. هر مسلمانی یک گره از شبکه ی اسلام در کره ی زمین است ، این یعنی اسلام مشکل سرزمین ندارد ، تعداد مسلمانان تعیین کننده قدرت آنها نیست چون قوت اسلام به ایمان مومنان است پس اسلام متکی به جمعیت نیست.اسلام مدعی حکومت است ، اگر حکومت در دستش نباشد آنقدر سعی و جهاد می کند تا آن را به دست بیاورد و تثبیتش بکند ، پس اسلام حکومتی نیست ، چون این حکومت است که باید اسلامی باشد نه بر عکس و آخر اینکه اسلام تا ولی و ولایت دارد ، هیچ احتیاجی به حاکم و حاکمیت ندارد . ولایت صدی است که نود (حاکمیت) را با خود دارد.

وقتی پاسدار لیبرالیسم گلوبال به ته خط برسد و هژمونی اش را تضعیف شده ببیند به در و دیوار می زند که بیشتر از این افت نکند . برای همین متوسل می شود به زیر دستان خودش و به آنها وعده و وعید می دهد که اگر من باشم وضعتان خوب است و اگر من نباشم شماها دوام نمی آورید. اسلام نشان خواهد که هژمون دارد بلوف می زند و آن نظم جهانی که سنگش را به سینه می زند تقّ و لق است و به بادی بند است.نمونه اش بیداری اسلامی ، البته این نتایج سحر است و صد البته إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ* . حالا کمی بیشتر جا می افتد که کار و جای من و تو و او و ما و شما و ایشان در ولایت بقیّة الله الاعظم ارواحنا فداه کجای کار است. بیشتر از این توضیح لازم نیست . هست ؟

*سوره ی مبارکه ی رعد - آیه ی شریفه ی11

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم و اهلک اعدائهم

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 19:5  توسط دانشجوی هرز  | 

تقدیم به روح تابناک سید شهیدان اهل قلم

[تذکر: اگر مثل خود من از این مطلب سر در نیاوردید، ایرادی ندارد. یک وبلاگ دیگر باز کنید!] اینترنت، چکش نیست که وقتی آنرا دست بگیری اختیارش را داشته باشی! پشت اینترنت که می‌نشینی، او تو را دست گرفته و حقیقت غیر از این نیست. تعبیر قرآنی این حرف این می‌شود که وقتی پایش نشسته‌ایم، من و تو را «مسخر» خود کرده! مگر اینکه تو او را مسخر خود کرده باشی (آفرین!) اما مشکل اینجاست که به تسخیر درآوردن اینترنت یا هر کدام دیگر از سوغات‌های تمدن تکنولوژیک غرب، به آسانی ِ به تسخیر درآوردن یک چکش نیست! چرا که این وسایل با عضلات من و تو درگیر نمی‌شوند و اصولا نمی‌توانی آنها را مثل یک چکش مسخر عضلات مثلا دست خود کنی. و اصلا وقتی دقت می‌کنی می‌بینی که سر در نمی‌آوری از این حرف که وقتی اینترنت مسخر تو می‌شود یعنی چه! مدتها بود - خیلی مدتها! - که در این سخن عجیب سید شهیدان اهل قلم فکر می‌کردم که «سینما آنوقت در خدمت تفکر مستقل انقلابی ما در می‌آید که ما ذات آن را مسخر خود کنیم چون سینما ظرفی نیست که هر مظروفی را بپذیرد.» معنی حرف سید این است که این تصور اشتباهی است که مثلا با همان دوربینی که آنها از دیسکو و دنس فیلمبرداری می‌کنند ما از مجلس روضه فیلم بگیریم و این بشود کار فرهنگی! ‌فهمیدن اینکه «ذات این وسایل باید به تسخیر ما در بیاید» یک مقدار سخت است. از اولین باری که این مطلب را در «آیینه جادو» خوانده بودم تا الان‌ها که بیشتر از ده سال می‌گذرد، حقیقتا نمی‌دانستم این یعنی چه و فکر می‌کردم سید حرفی زده که خودش هم توی آن مانده! اما حقیقت غیر از این است! 

اسلام فقط در «انسان» است که معنی می‌یابد، نه در هیچ چیز دیگر. یعنی اینکه مثلا میز اسلامی و غیر اسلامی نداریم! کفش اسلامی و غیر اسلامی نداریم! به همین دلیل، ایضا سینمای اسلامی و غیر اسلامی نداریم و این از اشتباه معرفتی هنرمندان ما سرچشمه گرفته که ترکیبی این شکلی - سینمای اسلامی - به بازار آمده. ایضا کامپیوتر اسلامی و غیر اسلامی، موبایل اسلامی و غیر اسلامی، موسیقی اسلامی و غیر اسلامی و عرفانی و غیر عرفانی نداریم. اسلام یا معرفت الله فقط در وجود انسان است که متجلی می‌شود و هیچ وجود دیگری قابلیت نشان دادن آنرا ندارد (انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض...) «حقیقت» عالم «اسلام» است. یعنی حقیقت عالم این است که «همه عالم در برابر خدا تسلیم است» و همه ذرات عالم در اختیار اوست (و ذل لها کلشیء) . لذا هر اندازه که انسان مظهریت این حقیقت را بیابد (وجودش محل پیدا شدن این حقیقت بشود) به همان میزان، عالم تسلیم او هم می‌شود و معنی مسخر شدن ذات چیزی برای انسان این است. دم مسیح (ع) مشهورترین مثالش است و حالاتی که از تأثیر نفس خوبان و تصرفشان در طبیعت (کرامات) سراغ دارید و داریم، همه از همینجاست (فتأمل). لازمه‌اش این است که اول خودت تسلیم خدا شده باشی (بی چون و چرا) و تا این خدمت را انجام ندهی محل تجلی حقیقت مذکور نمی‌شوی. قصد منبر رفتن و درس معرفت نفس دادن ندارم؛ اما چاره‌ای هم از دادنش ندارم! بجان شما نمی‌دانم هم که «کریس آنجل» چطور کرامات نشان می‌دهد!! نکته‌ای هست که معضلی را حل می‌کند. خواستم امشب آنرا اینجا که جای مناسبش است، بنویسم، شاید دیگر عمری نبود برای نوشتن. آیا بنویسم و بمیرم بهتر است یا ننویسم و بمیرم؟!

اینکه اینترنت بخواهد مسلمان بشود، حرف بیخودی است! و اینکه اینترنت در دست ما همانقدر موم است که دست غیر ما، این هم تصور موهومی است. دوربین هم همینطور است و مسلمان نمی‌شود ولو آنرا به مجلس دعای کمیل ببری. ضبط صوت هم همینطور. ویدئو هم همینطور. تلویزیون هم همینطور. کامپیوتر هم همینطور. حتی ماشین رختشویی هم همینطور! هیچ کدام از این وسایل برای در خدمت انسان کامل درآمدن ساخته نشده‌اند و خباثتی در آنها دمیده شده که به این راحتی‌ها برای ما لو نمی‌رود. یک مثال: آیا هیچ کس به فکر این می‌افتد که موسیقی رقص یا جاز را در خدمت یک پیام اسلامی در بیاورد؟! نه! چون ظاهر موسیقی جاز به باطنش دلالت دارد و یک جوری است که باطن انسان گواهی می‌دهد که نمی‌شود با آن پیام اسلامی داد! دوربین و کامپیوتر و ویدئو و موبایل و ضبط صوت و ماشین رختشویی هم همینطورند منتها دلالت ظاهرشان بر باطنشان اینقدر آشکار نیست که در موسیقی جاز پیداست. بر ملا کردن این دلالت، سید مرتضی آوینی می‌خواهد! اما چیزی که مهمتر از درک این مسئله در این وسایل است این است که ما بشدت مسخر خباثت پنهانِ دمیده شده در این وسایلیم. قرآن را روی نرم افزار می‌ریزیم و فکر می‌کنیم خدمتی به اسلام کرده‌ایم. نمی‌گویم این کار را نکنیم، منظورم این است که معرفت داشته باشیم به ذات ابزار‌های تکنولوژیک. هیچ احدی تا بحال با نرم افزار یکبار قرآن را از ابتدا تا انتها نخوانده ولی ای بسا با کلیک کردن در محیط آن «حال» کرده است! ‌این تجلی ذات این ابزار است؛ سرگرمی و حال کردن! اینترنت هم همین جور است. برای همین است که اینترنت دست ما نیست و بیشتر مایل است در خدمت جبهه شیطان در بیاید تا در خدمت جبهه حق. کما اینکه غیر از این نیست. مسخر شدن ذات این ابزارها برای یک فرد به اصطلاح ارزشی فقط وقتی محقق می‌شود که چنین انسانی مظهریت حقیقت عالم یعنی «اسلام» را پیدا کند و هر چه انسانی که این وسایل در خدمت اوست بیشتر مظهریت اسلام پیدا کرده باشد، بیشتر توفیق در به تسخیر درآوردن این وسایل و گرفتن آنها در خدمت پیام ارزشی خود خواهد داشت و اگر غیر از این باشد، راه بجایی نخواهد برد. یک مثال موفق، خود شهید آوینی است که بیش از هفتاد برنامه با ابزار سینما ساخت و با آن «ذکر» ایجاد کرد طوریکه حتی یک سر سوزن خبری از بُعد «سرگرم کنندگی برای بیننده» که ماهیت تلویزیون و برنامه تلویزیونی است، در برنامه‌ تلویزیونی «روایت فتح» دیده نمی‌شود. خیلی‌ها از جبهه فیلم ضبط کردند اما کار هیچکدامشان روایت فتح شهید آوینی نشد. مسئله در فیلم ضبط شده نیست، مسئله این است در «روایت فتح» سازنده، آوینی است. ابزار که تقصیری ندارد!

چند بار می‌توانید یکی از اولیای خدا - مثلا حضرت امام (ره) - را توی ذهنتان مشغول مثلا بلوتوث بازی با موبایل تجسم کنید؟! هیچ! تجسمش هم کار بیخودی است. علتش این است که آن وسیله که «خباثتِ» دمیده شده در آن برای ما در پس حقیقت «ابزار بودنش» پنهان است، به تمام معنا در تسخیر اوست. ظهورش این می‌شود که آن کارآئی‌ها را که برای ما دارد در دست او از دست می‌دهد! و تنها در دست ولی خدا که مظهریت تام برای حقیقت عالم یافته، هست که آن روی پنهان رهاوردهای تمدن تکنولوژیک رو می‌نماید. علت اینکه غرب از شناخت انسانی چون امام خمینی (ره) عاجر است، یک گوشه‌اش به همین بی خبر بودن او از تجلی حقیقت عالم در وجود انسان کامل بر می‌گردد و هر که این خبر را داشته باشد، ناچار از اقرار به شکست در برابر چنین انسانی خواهد بود. راه غلبه بر حجاب تکنولوژی که فریب تمدن غرب است و شهید آوینی عبور از آنرا تعبیر به «بزرگترین مبارزه ما» می‌کرد، مظهریت پیدا کردن برای اسلام است برادر (یا خواهر) ؛ اسلام.

اینکه سید شهیدان اهل قلم می‌فرمود بچه‌های قرن پانزدم هجری، تقدیر عالم را از زیر نخلستانهای حاشیه اروند رقم می‌زنند، سرّش همین است. حقیقت عالم وقتی از وجود آدم سر زد، چنین انسانی تقدیر عالم را هم رقم می‌زند؛ «والشمس و القمر و النجوم مسخرات بأمره».

همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 2:0  توسط اسکالپل  | 

کامنت خصوصی: آقای دکتر چرا جوابشون رو نمی دید!!! جدی و قاطع! من حرص می خورم اینا رو می خونم. این حرفا به تفکر شما زده می شه ، این نوع تفکر فقط واسه شما نیس یه خطه که باید ازش دفاع کرد این چیزا رو شما بهتر از من می دونید نمی دونم چرا سکوت می کنید!

پاسخ: بزرگتر از ماها بخاطر فکرشون و راهشون فحش می‌خوردن، سنگ به درشون کوبیده می‌شد اما به همه پاسخ نمی‌دادن. نقل شده که علامه طباطبائی (رحمة الله علیه) نامه‌هایی رو که عده‌ای بدون اسم براشون می‌نوشتن و بخاطر انتشار برخی مطالب فلسفی و عرفانی توی تفسیر «المیزان» به ایشون اهانت می‌کردن، همه رو می‌خوندن. بعد که تعدادشون زیاد می‌شد خادم منزلشون همه رو می‌ریخت توی گونی و می‌برد خالی می‌کرد توی رودخونه!

ما جواب جدی و قاطع بلدیم، ما بچه تبریزیم و کف «شاهگلی» بزرگ شدیم!! اما مدتی است که سعی می‌کنیم دندان کسی رو نشکنیم با جواب! خداوند به جدال احسن و خاموش کردن مخالف با شیوه احسن دعوت کرده. کامنت‌هایی که شما بخاطرشون حرص می‌خورید، بودنشون تو کامنتدونی با نبودنشون مساویه؛ این کامنت‌ها با قید تأیید و به دست خودم نمایش داده میشن و الا حذفشون کار چند ثانیه است و آسونتر از جواب ندادنه. اگر نیاز به پاسخی باشه، به شیوه احسن، خاموش می‌کنیم مخالفمون رو. سوابق درخشان داریم در این زمینه! اما از همین هم بخاطر اینکه دندان کسی به شیوه احسن شکسته نشه ! صرفنظر می‌کنیم. ما حرفمون رو توی پستمون می‌زنیم و حقانیت حرفمون - اگه نسبتی با حق داشته باشه - توی نوشته‌ها‌مون برای بیدارها پیداست و بحول و قوه الهی، کامنت‌های آنچنانی رنگی در برابر نوشته ما ندارن. احتیاجی به اثبات دوباره‌ حق زیر کامنت‌های این شکلی نیست. درود بر شما و ان شاء الله همیشه بر تعصب به حق همینطور پایدار باشید. 

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 4:5  توسط اسکالپل  | 

چطور می‌شود برای کسی که «نور» ندارد با زبان نور حرف زد و انتظار داشت که مفهوم بیفتد؟ این معضل (!) پاسخ خیلی ساده‌ای دارد. قرآن کریم می‌فرماید: «و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور». یعنی آنکس که خدا نوری برای او قرار نداده باشد او بهره‌ای از نور ندارد. یعنی نمی‌شود! نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود!

اطاعت فرمان ولی امر با نور است و فهم این اطاعت به نور است! و همین نور است که برای یکی اهلیت ولایت می‌آورد و برای یکی نمی‌آورد. اینکه وقتی امام (ره) فرمان می‌دهد برای زدن ناو آمریکا در خلیج فارس، یار امام اما و اگر پیش می‌آورد ولی یکی مثل شهید نادر مهدوی بر قایق تندرو می‌نشیند و به ناوگان الکترونیکی شیطان می‌زند چون حرف امام (ره) نباید زمین بماند، این زیاد احتیاج به توضیح ندارد. کار نور است. اینکه سید شهیدان اهل قلم بعد از دیدار با امام خامنه‌ای در آبان‌ ۶۸ نوشت: «ما اهل ولایت هستیم و همه چیزمان در گرو همین اهلیت است»، این چیزی نیست که «تئوری» داشته باشد. اگر هم داشته باشد، آنرا جز نادر مهدوی هیچکس دیگری نمی‌تواند توضیح بدهد. اهلیت ولایت داشتن، با نور است و «نور» شوخی نیست! نزد تحلیلگران خبری، توی بساط وبلاگ‌نویس‌ها، لابلای توصیه‌های مجری - کارشناس‌های برنامه‌های مذهبی تلویزیون، یافت می‌نشود! ای بسا با ریش و تسبیح و انگشتر و خرقه هم بدست نیاید!!

***

توی یکی از اتاق‌های دانشگاه بودیم، منتظر وقت اذان. سه نفر. با «حاج آقا» چهار نفر. «حاج آقا» نشسته بود روی پتو، تکیه داده بود به دیوار و پایش را جمع کرده بود توی سینه‌اش و آرنجش را گذاشته بود روی زانو و گوشی موبایلش را توی دستش سبک و سنگین می‌کرد. زهوار گوشی‌اش در رفته بود و صحبت این بود که قرار است با یک نو  تعویض بشود. می‌گفت باز هم سونی اریکسون می‌خرد، نوکیا مال صهیونیست‌هاست. یکی از بچه‌ها که دو ساعت بیشتر نبود که در آن جمع با او آشنا شده بودم، بسیار باصفا و در کمال ادب و با حالتی که زیاد حالا بد نباشد تذکر دادنش، به «حاج آقا» گفت: «آقا فرموده‌اند که جنس ایرانی بخرید». «حاج آقا» با خیلی تأمل گفت: گوشی‌ ایرانی بخواهیم بخریم، فقط GLX است دیگر! بله، کالای ایرانی بخرید اما وقتی کالای ایرانی کیفیت ندارد، مردم (!) کالای خارجی را ترجیح خواهند داد به کالای ایرانی.

- درست است حاج آقا! ولی توی قرآن هم داریم که از آن چیزی که دوست دارید...

می‌خواست «لن تنالو البر حتی تنفقوا مما تحبون» را بخواند که «حاج آقا» حرفش را قطع کرد! دریغ ‌خوردم برای سخن بلندی که داشت بر زبانش جاری می‌شد و جاری نشد. می‌خواست مثل یک عاشق حرف بزند. می‌خواست برای توضیح اینکه باید از هوای نفست بگذری به قرآن کریم متوسل بشود و توضیح بدهد که از نفست هم باید انفاقی بکنی و همه‌اش به مال نیست. نشد اما.

- عزیز من! (با عتاب) وقتی خریدار می‌بیند که مثلا پیراهن تُرک کیفیت بهتری در مقایسه با پیراهن ایرانی دارد و برای خریدن جنس ایرانی، عِدل قیمت جنس ترک را باید بپردازد، پول را به جنس با کیفیت می‌دهد.

«حاج آقا» این را که گفت، دوست ما سرش را انداخت پایین و دیگر چیزی نگفت. انگشت‌های دو دستش را سفت ‌فشار داد توی هم و دست‌ها را در هم قفل کرد و گذاشت روی پاهایش که دو زانو نشسته بود رویشان و لبخند محجوبش دوباره آمد توی صورتش. باز یاد جمله عمیق سید شهیدان اهل قلم افتادم؛ «حزب الله عاشق است و در میان دنیا داران با همان مشکلی روبروست که هزار و چهارصد سال است اولیای خدا با آن روبرو هستند.» گوشی ِ با کیفیت، «دنیا» شد و «دنیاداری» در لباس دین گم شد و «عشق» به ولایت در وجود آن عاشق درک نشد. آه! که «پیام بسیجی اطاعت است، اطاعتی که از عشق به ولایت بر می‌خیزد.» داد از آن دمی که دهر، مدعیان را کنار تنور گر گرفته بخواند و فرمان ولی امر به میان بیاید تا سیه روی شود هر که در او غش باشد!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 22:34  توسط اسکالپل  | 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام

اللّهم صلّ علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و امّها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک

اول.... محکم روسری اش را گره زد و به مسجد رفت ، اینقدر محکم محکمات و متشابهات را خواند که بتواند حقّش را بگیرد.خیلی نمی گذشت از روزهایی که می امدند و محکم دست می دادند و "بخٍ بخٍ یا علی" می گفتند.حالا فدک را چاپیده بودند که کارشان از محکم کاری عیب نکند.ولی خانه شان از پای بست ویران بود . خودشان هم می دانستند.فقط می خواستند علی را خانه خراب کنند . احقاداً بدریة و خیبریة و حنینة و غیرهنّ...

دوم.خیلی محکم نمی شود گفت ، اینجا متشابهات است ؛ مادر پسرش را می برد خانه یا پسر مادر را ... خلاصه ضربه ی بد این چنین اثر دارد...

سوم.به عوض آن یکی ، این را می شود قرص و محکم گفت : محکم گریه می کرد ، لااقل همین قدر که دل اهل مدینه را بلرزاند و به علی گلایه کنند که : "بگو یا شب گریه کند یا روز .بیچاره شده ایم از این همه گریه". ولی حالا حالاها مانده بود تا بیچاره شوند . البته علی از همان وقتی که حبیب خدا صلوات الله علیهما و آلهما برایش تعریف می کرد حوادث روزهای بد بعدی را ، چاره اش از دست رفته بود ؛ چاره ای نداشت جز صبر...

چهارم.آهنگرها یا نجارها درها را طوری محکم می سازند که بی هوا باز نشود.ولی خب ؛ همین در محکم اگر با ضربه ای محکم و ناگهانی باز بشود و خدای ناکرده به کسی بخورد ... بگذریم.

پنجم.جای سوال ندارد که آیا ریسمان محکم تر است یا در قلعه ی خیبر ولی جای سوال هست که دستی بتواند چنان محکم پر شال علی را بگیرد که چهل نفر هم حریف آن دست نباشند .معلوم نیست که غلاف شمشیر چقدر محکم تر است که می تواند چنین دستی را ...بگذریم... هرچند که گفته اند امتلأت شوارع المدینة بالرجال ... ولی می گذریم.

ششم.توی میدان نبرد که قرص و محکم قدم بر می داشت ، فقط کنار قبر زهرا لرزه افتاده بود به پایش ؛ به یاد لرزه های پیکر تو ، گرفته لرزه پای تو شوهر تو... شاید هم ساعتی از قبل تر این لرزه شروع شده بود ؛ از همان لحظه که می گفت : بریز آب روان اسماء... ولی آهسته آهسته

هفتم.روی دوش پیامبر جایش بود. چقدر پیامبر سر و صورتش را بوسیده باشد خوب است؟! حالا جای بوسه های پیامبر سنگ می خورد ... جهت اطلاع سنگ از پیشانی محکم تر است . ولی انگار سنگ های محله ی یهودی های شام از سنگ های کربلا هم محکم تر بودند...

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم و اهلک اعدائهم

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 14:6  توسط دانشجوی هرز  | 

یا زهراء (س)

هفته‌های شلوغی را از نظر کاری پشت سر می‌گذرانم. علاوه بر ساعاتی که در واحد خودمان سر کلاس می‌روم، در واحد دانشگاهی دیگری به مدت سه هفته، ساعات نسبتا زیادی را  باید سر کلاس بروم. فرصت سر خاراندن بدست نمی‌آید این روزها. ایضاً، فرصت سر زدن به وبلاگ. اما پشت صحنه اسکالپل که مطالعه و رصد اوضاعی است که مثل همیشه دارد در جهت پیاده شدن مقاصد خدا پیش می‌رود، زنده است! این است که هر وقت برگردم، برای نوشتن دست پر دارم. حالیا، به مدد الطاف خفیه الهی، اینترنتی در دانشگاه گیر آورده‌ام و فرصتی در بین دو کلاس تا این چند خط را اینجا بنویسم و حاضر بزنم برای خودم. بشدت مشغول اسکالپل کاری بودم تا همین چند دقیقه پیش! مبحث درس آناتومی برای این سه هفته «استخوان‌ها، ماهیچه‌ها و عروق و اعصاب سر و صورت» است و تشریح می‌کنیم در حد تیم ملی! با دست‌ها تشریح می‌کنم اما توی دلم بد و بیراه است که نثار سیستم آموزشی دانشگاه می‌کنم که سر فصل این درس‌ها را از دانشگاه دیویس آمریکا گرفته و نزد یک آناتومیست فاندامنتالیست با این ترکیب سر فصل‌ و این روش تدریس، از درسی مانند آناتومی هیچ معرفتی از طبیعت جز در جهتی که این سر فصل‌ها دنبال می‌کنند بدست دانشجو نمی‌شود داد. اگر این حرف را باز کنم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود. ان شاء الله باشد برای فرصتی که سرم در می‌کند برای بدست آوردنش تا روضه سر فصل‌های مأخوذ از غرب و برکاتش را بخوانم.

درد یک آناتومیست فاندامنتالیست این است که هشتاد درصد دانشجویانی که در رشته‌های علوم تجربی درس می‌خوانند بعد از فارغ التحصیلی همان معرفتی را از طبیعت بدست می‌آورند که مثلا مندلیف از آب بدست آورده بود؛ H2O . و بقول شهید آوینی این معرفت هیچ خبری از عالم با خود ندارد! با H که فقط اسمی است که بر چیزی در این عالم گذاشته‌اند که نمی‌شود به جایی رسید؛ جز به هدفی که این نوع معرفت از تصرف در ماده طبیعت دارد؛ تصرفی تخصصی برای تمتعی مسرفانه‌. فی الحال، این حرف من برای این سیستم آموزشی معنی خاصی ندارد و من خوب می‌دانم که اگر مخاطب را سیستم آموزشی گرفته‌ام، دارم یاسینی در دستگاه بیات به گوش حمار می‌خوانم! و در خیال خامم که بشود روزی معرفت عالمی مثل امام خمینی (ره) از آب را به ذهن‌هایی که فرسنگ‌ها از آن علم که خبری از عالم می‌دهد دورند، فرو کنم... «رحمت واسعه الهی را که از سماء رفیع الدرجات اسماء و صفات بر اراضی تعینات نازل گشته و آنها را سیراب می‌کند اهل معرفت تعبیر به آب نمودند» (آداب الصلاة) -- ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند ، هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند!

حاشیه رفتم. آمده بودم بگویم بعد از حذف شدن و بازیابی اسکالپل، اقداماتی برای یک طرح جدید انجام داده‌ام که از اواخر این هفته اگر خدا خواست آنرا عملی خواهم کرد. این دو هفته آینده که بگذرد و از فشار کاری کم شود، اگر زنده بودم طرح سیر مطالعاتی آثار شهید آوینی را در اسکالپل عملی خواهم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 13:29  توسط اسکالپل  | 

انسان مست لایعقلی که ماشین جنگی‌اش را در دست گرفته چه رسالتی دارد؟ به زبان پنتاگون، پاسخ این سؤال می‌شود «حواله دموکراسی به بیابان». دنیای وحشتناکی است. وزیر دفاع آمریکا بعد از انتشار تصاویر سوء رفتار نظامیان آمریکایی با بقایای اجساد مردم افغان توسط روزنامه «لس آنجلس تایمز» با انتقاد از اقدام این روزنامه آمریکایی می‌گوید: «این نوع تصاویر توسط دشمنان برای تحریک خشونت‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد.» و در توجیه وقاحتی که تحت لوای آزادی و دموکراسی به آن نائل شده‌اند در مقابل دوربین‌های دنیا در بروکسل می‌گوید: «این جنگ است و من می‌دانم که جنگ وحشتناک و خشونت بار است. و من می‌دانم که جوان‌ها گاهی اوقات در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرند که تصمیم‌های بسیار احمقانه‌ای می‌گیرند.»

اُف بر این دنیا! که «لس آنجلس تایم» آن، دوربینی برای گرفتن تصویر مهدی باکری وقتی از پا گذاشتن روی جسد دشمنی که او را کشته بود امتناع می‌کرد، نداشته است و اُف بر این دنیا که تریبونی ندارد تا جوان‌هایی را که وقتی در موقعیت وحشتناک و خشونت بار جنگ قرار گرفته بودند، سر تا پا تسلیم خدا بودند نه هواهای نفسانی‌شان، به دنیا معرفی کند. «علی الدنیا بعدهم العفا»؛ بعد از این جوانان، بر سر دنیا شایسته است که خاک ببارد. «علی الدنیا بعدک العفا» را اول بار، سالار شهیدان (ع) بر بالین علی اکبر (ع) گفت و همینطور هم شد بعد از کربلا. دنیایی که در امپراطوری اسلام آن که از مصر تا هند گسترده شده است، امام معصوم (ع) تنها ۷۲ نفر یاری کننده داشته باشد، دنیای منحطی است و این راه را تا آخر کج خواهد رفت. نمی‌خواهم بگویم جسم مسلمانان در افغانستان، در حکم جسم سید الشهدا (ع) است که بعد از شهادتش آنرا آزردند. اما می‌گویم سخن امام صادق (ع) که «کل ارض کربلا»، صدق محض است. کل ارض کربلا، یعنی پستی و پلشتی دنیایی را که مردمان آن در مقابل هدایت امام (ع) تمکین نمی‌کنند، کربلا تا قیامت به عالمیان نمایانده است.

وزیر دفاع آمریکا یا نفهم است یا خودش را به نفهمی زده و من از این دو تا، هر دو را تأیید می‌کنم! لیبرالیسم و راه آن، انسان را آنقدر پایین آورده که فقط کسی که انسان را می‌شناسد می‌تواند حد آنرا بیاید. برای ما فقط ظاهری از این روشن است اما این قلم نورانی شهید سید مرتضی آوینی است که عمق فاجعه را آشکار کرده: «بشر امروز نه فقط همچون حیوانات می‌زید، بلکه در اندیشیدن و اعتبارات ذهنی نیز بیش از آنچه بتوان تصور کرد به حیوانات نزدیک شده است.» بیش از آنچه بتوان تصور کرد، در اندیشیدن! فضاحت بار است... آزادی از بندگی خدا و هدایت انسان کامل، شعار لیبرالیسم است و این کار را به همینجا می‌کشاند که کشانده. وزیر دفاع آمریکا بجای عذرخواهی از «کار احمقانه» جوانان کشورش با اجساد مسلمین، باید برود و نظری در عالم درندگان بنیدازد شاید به اشتباه خود پی ببرد. درندگان برای حواله دموکراسی به هیچ حیوانی حمله نمی‌کنند؛ درندگی آنها سنت الهی است و رزق آنها به این شکل به آنها می‌رسد اما هیچ درنده‌ای بعد از گرفتن رزقش، جسد پاره پاره شکارش را به نجاست خود آلوده نمی‌کند. هیچ درنده‌ای بعد از خوردن شکارش، اعضای آنرا برای نمایش، سر دندان نمی‌گیرد. هیچ درنده‌ای بعد از دریدن شکارش، انگشتش را برای یادگاری قطع نمی‌کند... لیبرالیسم آقای panetta راه را اشتباه رفته و سر از جهنم قهر خدا در خواهد آورد.

کجاست خلیفه منتقم خدا تا اینها را به «سیف الله الذی لا ینبو» بنوازد و پرچم ضلالت دموکراسی‌شان را که بر سر مسلمین افراشته‌اند، سرنگون کند؟ اين المعد لقطع دابر الظلمه... اين المرتجی لأزالة الجور و العدوان ... اين قاصم شوكه المعتدين...

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 9:0  توسط اسکالپل  | 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

روضه خوان نیستم ، به مقتضیات فضای مجازی هم کاری ندارم .ولی این روزها هر چه روضه اش بیشتر باشد ، ضرر ندارد.شنیده ایم و شنیده اید که توی همان دو متر جای معروف ، خیلی ها رفته اند که الان آرزو دارند یک یا زهرا بیشتر می گفتند.بماند این معقولات برای اهلش.

ولی من و شما و یا هر شخص دیگری بلاخره در قبال افرادی که دوست شان داریم یا برایمان مهم هستند حساسیت داریم : که سالم باشند ، که ناراحتی نداشته باشند ، که اذیت نشوند. حالا آن شخصی که امام است ، ظاهر و باطن و حقیقت عالم و آدم را می شناسد ، حساسیتش نسبت به نزدیکانش چقدر است ؟ ... مبنای روضه خواندن ما بر کنایه است.

مرو که کوچه برای پرت خطر دارد ، مرو که رد شدن امروز دردسر دارد / مگر نگفت خداوند خلقتت حتّی ، برای صورت تو برگ گل ضرر دارد ؟! / گمان نمی کنم این مرد بی حیا اینجا ، بدون حادثه دست از سر تو بردارد / ز روی پوشیه زد... تازه این چنین شده ای ، که چشم هات فقط دید مختصر دارد ... / بزرگ بانوی این شهر باورت می شد ، ز روی خاک کوچه حسن گوشواره بر دارد؟! / میان کوچه بدون رمق ، بدون فدک ؛ نشسته فاطمه ... یعنی علی خبر دارد ؟!

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم و اهلک اعدائهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 23:0  توسط دانشجوی هرز  |